" سیرک عجایب - فصل چهاردهم "


" فصل چهاردهم "

مار زبانش را بيرون مي آورد و دوباره در دهانش فرو مي برد. بنظر مي آمد كه خيلي گرسنه باشد. خيلي رنگارنگ نبود رنگش سبز تيره بود. و خال هايي به رنگ سبز روشن روي پوستش ديده ميشد. تماشاچي هاي زير بالكن هركدام به سويي فرار كردند. آنها فرياد مي زدند هر چي دستشان بود به زمين مي انداختند و مي دويدند. بعضي ها غش كردند و زير دست وپا له شدند.من و استيو شانس آورديم كه جلوتر بوديم.چون در آن جمعيت انبوه ما از همه كوچك تر بوديم و اگر در ازدحام مردم گير مي كرديم خفه شدنام حتمي بود.

مار روي زمين مي خزيد كه ناگهان نور شديدي روي صورتش تابيد.حيوان خشكش زد و بدون اينكه پلك بزند به نور خيره شد.همه مردم ايستادند تا ببينند كه چه خبر شده است. هياهو تمام شد. و انهايي كه روي زمين افتاده بودند بلند شدند و ايستادند. خوشبختانه كسي آسيب جدي نديده بود.از پشت سرمان صدايي شنيده شد. برگشتم تا ببينم كه روي صحنه چه خبر است. پسركي آن بالا ايستاده بود كه خيلي لاغر بود و چهارده يا پانزده ساله بنظر مي آمد. موهاي زردي داشت و چشم هايش بطور وحشت آوري ور قلمبيده بود.پسرك كه عين مار باريك و دراز بود لباسي بلند و سفيد به تن داشت.ناگهان پسرك صدايي شبيه هيس از خودش در آورد و دست هايش را بالاي سرش برد.در همين موقع لباس پسرك كنار رفت و مردم بدنش را ديدند.بدن او پوشيده از پولك بود!سر تا پاي پسرك پر از پولك هاي براق زرد و طلايي و سبز و آبي بود.عين يك مار!

او فقط يك شلوارك پوشيده بود و هيچ چيز ديگري زير شنل سفيدش به تن نداشت. پسرك پشتش را به ما كرد. پشتش هم پر از پولك بود.فقط به اندازه يك خط باريك پولك هاي بدنش تيره تر شده بود.پسرك دوباره رويش را به ما كرد. او روي شكم دراز كشيد و شروع به خزيدن روي صحنه كرد درست مثل يك مار! همين لحظه يادم آمد كه اسم پسر ماري را در آگهي خوانده بودم.همان بود
او از روي صحنه خزيد و پايين آمد تا روي زمين رسيد. وقتي روي زمين رسيد بلند شد ايستاد و بطرف انتهاي سالن رفت. وقتي او از كنار ما رد ميشد خودم ديدم كه انگشتان دست ها و پاهايش قوي بودند و لاي انگشتانش پرده پوستي نازكي كشيده شده بود .شكلش مثل هيولايي بود كه در يك مرداب سياه زندگي ميكرد. من آن هيولا را در يك فيلم ترسناك ديده بودم.

پسرك در چند متري ستون ايستاد و خم شد. شدت نوري كه چيزي نمانده بود ماررا كور كند كم شد و مار دوباره شروع به حركت كرد. پسرك دوباره صداي هيس مانندي از خودش در آورد و مار با صداي او متوقف شد. يادم امد كه در جايي خوانده بودم كه مارها صداهارا نمي شنوند بلكه حس مي كنند.
پسر ماري مدام به چپ و راست مي رفت. مار هم سرش را بطرف او مي چرخاند ولي به او حمله نميكرد. پسر ماري آنقدر به مار نزديك شد كه مار چشم در چشم او قرار گرفت. با خودم گفتم الان است كه حمله كند و اورا بكشد. ولي پسر ماري ميدانست كه چه كار ميكند. او وقتي كاملا نزديك مار شد دستش را دراز كرد و با انگشتان پرره دارش زير چانه ماررا خاراند. بعد جلوتر رفت و روي بيني مار را بوسيد. مار خودرا دور گردن پسر پيچيد و دمش را روي شانه ها و كمر او انداخت. عين يك روسري بلند كه تا كمر آدم برسد.پ سرك ماررا نوازش كرد و لبخند زد. فكر كردم الان به ميان جمعيت مي آيند تا هركس بخواهد به مار دست بزند. ولي او اين كاررا نكرد.بر عكس به گوشه اي از سالن رفت كه دور از در بود. او ماررا از دور بدن خود باز كرد و روي زمين گذاشت و يكبار ديگر زير چانه آنرا خاراند. مار دهانش را كاملا باز كرده بود.نيش هايش را مي ديدم. پسر به پشت دراز كشيد و بطرف مار خزيد.

با خودم گفتم: نه او اين كاررا نميكند...
ولي چرا! او سرش را داخل دهان مار گذاشت! پسرماري چند ثانيه سرش را درون دهان مار نگه داشت و بعد به آرامي آنرا خارج كرد.او يكبار ديگر ماررا دور خودش پيچيد.آن قدر پيچيد و پيچيد كه همه جاي بدنش غير از صورتش پوشيده شد.سپس بلند شد ايستاد و روي پا لي لي كرد و خنديد.ازدور مثل يك فرش لوله كرده بنظر مي آمد.

آقاي تال از روي صحنه گفت: خانم ها آقايان!اين ديگر واقعا پايان نمايش است! او لبخند زد و از روي صحنه پايين پريد و در ميان هاله اي از بخار ناپديد شد.اما چندلحظه بعد دوباره در انتهاي سالن ظاهر شد و پرده خروجي در را كنار زد. دو خانمي كه مرد گرگي را به صحنه آورده بودند و دو مامور كلاه آبي جلو درهاي خروجي ايستاده بودند.آنها ظرف هايي پر از شيريني در دست داشتند. افسوس ميخورم كه چرا كمي از پولم را نگه نداشتم تا در اين لحظه هم خريد كنم.

در مدتي كه منتظر بوديم تا راه باز شود و از سالن خارج شويم استيو ساكت بود.از قيافه اش پيدا بود كه در فكر است و از آنجايي كه او را خوب مي شناختم مي دانستم كه هرتلاشي براي بيرون اوردنش از آن حالت كار بيهوده اي است. هروقت او در خودش مي رفت من بايد صبر ميكردم تا به حالت عادي برگردد. وقتي كمي راه باز شد چيزهايي را كه خريده بودم برداشتم. خريد هاي استيو را هم برداشتم چون مي دانستم كه خودش حواسش نيست و اگر هم انهارا بردارد حتما مي افتد.

آقاي تال جلو در خروجي ايستاده بود و به همه لبخند ميزد. وقتي ماازدر خارج شديم او گفت:چطور بود پسر ها؟ از نمايش خوشتان آمد؟

گفتم: شگفت انگيز بود.

او گفت:نترسيديد؟

گفتم:چرا ولي نه به اندازه آنهايي كه غش و ضعف كردند.

اقاي تال خنديد وگفت:شما پسر هاي شجاعي هستيد
جمعيت زيادي پشت سر ما ايستاده بود.به همين دليل زياد معطل نكرديم و سريع از در گذشتيم. وقتي وارد راهرو شديم استيو با احتياط نگاهي به دور و برش انداخت و گفت: تو تنهايي برو خانه

گفتم: چي؟

آنهايي كه پشت سرما بودند ايستاده بودند با آقاي تال صحبت مي كردند و هنوز به راهرو نرسيده بودند.

اسيتو گفت:همان كه شنيدي! گفتم:چرا اين كاررا بكنم؟

گفت:چون من نمي آيم.من مي مانم تو برو من بعدا مي آيم.

بعد از اينكه او صدايش را پايين آورد و من را به جلو هل داد. ما وارد راهرويي شديم كه ميزي با روكشي سياه در آن قرار داشت. آنهايي كه جلوتر بودن به ما توجهي نداشتند.استيو نگاهي به اطرافش انداخت تا مطمئن شود كه كسي او را نمي بيند و ناگهان زير ميز پريد و پشت آن پارچه سياه پنهان شد. ديگر مطمئن بودم كه استيو خودش را به دردسر مي اندازد.

با صداي آرامي گفتم:استيو؟

او غرغر كنان گفت:برو ديگر. گفتم:تونميتواني...

 اما او حرفم را قطع كرد و گفت:كاري را كه مي گويم انجام بده قبل ازاينكه گير بيفتيم از اينجا برو
نمي خواستم اين كاررا انجام دهم  ولي كار ديگري از دستم بر نمي آمد.استيو ديوانه ميشد اگر به حرفش گوش نميكردم. من عصبانيت هاي ديوانه وار استيو را ديده بودم و مي دانستم كه وقتي عصباني است بايد همان كاري را بكنم كه او مي خواهد. راه افتادم و وارد راهروي ديگري شدم كه به در خروجي منتهي ميشد. آرام راه ميرفتم و فكر ميكردم آنهايي كه جلوتر بودند خيلي از من فاصله داشتند. نگاهي به دور و برم انداختم و ديدم كه هيچ كس آنجا نيست.به در خروجي رسيدم.ا ين همان دري بود كه از آن وارد شده بودم. همان دري كه به بالكن هم راه داشت.يك لحظه ايستادم و دوباره پشت سرم را بررسي كردم.هيچكس نبود.

با خودم گفتم:خيلي خوب. من هم مي مانم. معلوم نيست چه بلايي سر استيو بيايد بالاخره من بهترين دوستش هستم ممكن است مشكلي پيش بيايد، پس بهتر است كه اينجا باشم. قبل از آنكه تصميمم عوض شود دررا پشت سرم بستم و در تاريكي ايستادم. قلبم تند تند ميزد. چند ثانيه ايستادم. هنوز صداي آخرين افرادي را كه از ساختمان خارج ميشدند مي شنيدم. صداهايشان هيجان زده بود. آنهادرباره قسمت هاي مختلف نمايش صحبت مي كردند. وقتي همه ساختمان را ترك كردند همه جا كاملا ساكت شد. فقط صداي كساني را مي شنيدم كه مشغول تميز كردن سالن بودند.سرتاسر ساختمان مثل يك گورستان متروك ساكت و بي روح شده بود.از پله ها بالا رفتم. چشم هايم ديگر به تاريكي عادت كرده بود. پله ها قديمي بودند و چرق چرق صدا مي دادند. فكر مي كردم كه هر لحظه ممكن است فرو بريزند و بيفتم. ولي نريختند
وقتي بالاي پله ها رسيدم فهميدم كه درست وسط بالكن ايستاده ام. انجا خيلي غبار آلود و خاكي بود. سرد هم بود. وقتي بطرف پايين خم شدم خيلي ترسيدم. مي ترسيدم بيفتم.

از آنجا صحنه نمايش را خوب مي ديدم چراغ ها هنوز روشن بودند و من تمام جزئيات را مي ديدم. هيچ كس آنجا نبود، نه آن خانم ها نه آن كلاه آبي ها نه هيچ موجود عجيب و غريب ديگر و نه استيو

برگشتم و نشستم. پنج دقيقه بعد ديدم كه سايه اي آرام آرام بطرف صحنه مي آيد.ديدم كه آن سايه وسط صحنه رفت .مي دانيد او چه كسي بود؟ كسي نبود جز استيو
او بطرف چپ و راست رفت و همه جارا به دقت بررسي كرد. بعد سرجايش ايستاد. خوب مي ديدم كه ناخن هايش را مي خورد و نمي دانست به كجا برود.

بعد صدايي از بالاي سرش پرسيد:دنبال من مي گردي؟
شبحي از بالا روي صحنه پريد. دست هايش را از دو طرف باز كرده بود. شبح رداي قرمزي به تن داشت كه باز شده بود و مثل دو بال بنظر مي رسيد. استيو از ترس داشت مي مرد و من از ترس چيزي نمانده بود كه بر زمين بيفتم. وقتي دوباره بلند شدم رنگ قرمز لباس موهاي نارنجي پوست رنگ پريده وجاي زخم را در صورت آن شبح ديدم. او همان آقاي كرپسلي بود! استيو كه از ترس مي لرزيد سعي كرد حرف بزند اما نتوانست، دندان هايش زيادي بهم مي خوردند.

آقاي كرپسلي گفت: ديدم كه چطوري نگاهم ميكني.اول كه مرا ديدي خيلي تعجب كردي. چرا؟
استيو من من كنان گفت: آ آ آآخر م م م من مي دانم كه تو كي هستي.

آن مرد عجيب و غريب گفت:خوب من لارتن كرپسلي هستم.

استيو جواب داد:نخير.من ميدانم كه اسم واقعي تو چيست.

آقاي كرپسلي خنده اي الكي سر داد و گفت:آهان. خوب پسر جان بگو ببينم.اسم واقعي من چيست؟
استيو گفت: اسم حقيقي شما وور هورستون است. آقاي كرپسلي هول شد. بعد استيو چيز ديگري گفت كه من هم هول شدم.

او گفت:تو يك شبح سرگرداني
و سكوت پس از اين جمله چنان سنگين بود كه وحشت همه جارا گرفت....

" سیرک عجایب - فصل سیزدهم "

 " فصل سیزدهم "

بعد از نمايش آقاي كرپسلي و خانم اكتا استراحت كوتاهي دادند.من خيلي سعي كردم از استيو در بياورم كه آن مرد چه كسي بود ولي انگار لب هاي اين پسر را به هم دوخته بودند.

تنها چيزي كه گفت اين بود: من بايد راجع به اين موضوع فكر كنم.

و بعد چشم هايش را بست و سرش را پايين انداخت و سخت در فكر فرو رفت. در سالن چيزهايي فروختند. موهايي شبيه موهاي خانم تروسكا عروسك هانس دست پا و قشنگ تر از همه عنكبوت هايي شبيه خانم اكتا. من دوتا از انها را خريدم. يكي براي خودم و يكي براي آني. البته عروسك ها به اندازه خود خانم اكتا ديدني نبودند. ولي از هيچ چيز بهتر بود. در سالن شكلات هاي تار عنكبوتي هم مي فروختند. شش تا خريدم. همه پولم تمام شد.

تا شروع نمايش بعدي دوتايش را خوردم. واقعا مزه شكلات را داشتند. من دومي را روي لبم گذاشتم و ليس زدم. ميخواستم ببينم كه آقاي كرپسلي دقيقا چه حسي داشته است.
چراغ ها خاموش شدند و مردم يكي پس از ديگري سرجايشان نشستند. تا موجود عجيب و غريب بعدي را ببينند.

اعجوبه بعدي گرتاي دندان سنگي بود. او زن درشت هيكلي بود كه پاها و بازو هاي كلفت و سروگردن بزرگي داشت.

گرتا گفت: خانم ها و آقايان! من گرتاي دندان سنگي هستم. دندان هاي من قوي ترين دندان هاي دنيا هستند. وقتي بچه بودم پدرم براي اينكه با من بازي كند انگشتانش را در دهانم گذاشت و من دوتا از آنهارا كندم.
صداي خشني داشت. بعضي ها خنديدند.اما گرتا با يك نگاه خشم آلود همه را ساكت كرد.

و گفت:من دلقك نيستم. اگر يك بار ديگر كسي بخندد دماغش را گاز ميگيرم.اين حرفش واقعا خنده دار بود. ولي ديگر هيچكس جرات نكرد بخندد. گرتا خيلي بلند حرف ميزد و هركس هر احساسي كه از خود نشان مي داد منجر به فرياد او ميشد.

گرتا گفت: دندانپزشكان همه جهان از دندان هاي من حيرت زده شدند. خيلي از مراكز مهم دندان پزشكي جهان مرا ديدند ولي هيچكدام نفهميدند كه چرا دندان هايم اينقدر محكم هستند. خيلي از متخصصان پول زيادي به من پيشنهاد كردند. تا پيش آنها بمانم و اجازه بدهم كه روي دندان هايم مطالعه كنند ولي من نميتوانم يك جا بمانم بايد سفر كنم.
او چهار ميله فولادي سي سانتيمتري برداشت كه ضخامتشان متفاوت بود. بعد از چهار نفر خواست كه داوطلب شوند و روي صحنه بروند.او به هركدام از انها يك ميله داد و گفت كه سعي كنند آنرا خم كنند.آنها سعيشان را كردند اما موفق نشدند. بعد گرتا نازك ترين ميله را گرفت و در دهانش گذاشت و براحتي آنرا گاز زد.او ميله دوتكه شده را به يكي از آن چهار مرد داد . مرد كه به دو نيمه ميله زل زده بود يكي از انهارا دوباره در دهانش گذاشت تا ببيند كه واقعا فولادي بوده است يا نه.اما وقتي با فشار بر ميله دندانش شكست و فريادش به هوا رفت همه از فولادي بودن ميله مطمئن شدند.

گرتا دومين و سومين ميله را هم كه ضخيم تر از ميله قبلي بودند به همين ترتيب دو تكه كرد. وقتي نوبت به ميله چهارم رسيد يعني كلفت ترين ميله او نه تنها ميله را نصف كرد بلكه آنرا مثل يك تكه شكلات در دهانش گذاشت و جويد! بعد از اين مرحله دستيار هاي كلاه آبي يك رادياتور بزرگ را به صحنه آوردند و گرتا آن را هم با دندان هايش خرد كرد. آنها يك دوچرخه به گرتا دادند و او دوچرخه را هم با دندان هايش خرد كرد.

فكر نميكنم چيزي در دنيا باشد كه گرتا نتواند آنرا بادندان هايش ريز ريز كند. بعد گرتا از چند نفر ديگر خواست كه روي صحنه بروند. او يك پتك و يك قلم فولادي را به يكي از داوطلبان داد ،يك چكش و يك قلم كوچكتررا به دومي و يك اره برقي را نيز به سومي داد. بعد به پشت روي زمين دراز كشيد و قلم فولادي را در دهانش گذاشت.او با اشاره به داوطلب اولي فهماند كه با پتك به قلم ضربه بزند.مرد پتك را بالاي سرش برد و آنرا به شدت پايين اورد.با خودم گفتم كه الان است صورتش له و لورده شود. يعني همه همينطور فكر مي كردند.بعضي با دستشان جلوي چشم هايشان را گرفته بودند ولي گرتا احمق نبود.او جاخالي داد و پتك به شدت به زمين خورد.

بعد گرتا روي زمين نشست و قلم فولادي را از دهانش بيرون آورد و گفت: فكر كرديد عقلم را از دست دادم؟
يكي از كلاه ابي ها جلو امد و پتك را از مرد گرفت.

گرتا به مرد گفت: من فقط شمارا به اينجا دعوت كردم تا همه بدانند كه اين يك چكش واقعي است. حالا همه نگاه كنيد.او دوباره به پشت دراز كشيد و قلم را در دهانش گذاشت. كلاه آبي يك لحظه ايستاد و بعد پتك را بالا برد و خيلي سريعتر و محكم تر از ان مرد داوطلب انرا پايين آورد. پتك بر سر قلمي خورد كه از دهان گرتا بيرون زده بود و صداي بلندي ايجاد شد.

گرتا از جايش بلند شد و نشست. با خودم گفتم كه ديگر دندان هايش شكست. ولي وقتي گرتا دهانش را باز كرد و قلم را بيرون آورد ديدم كه حتي يك ترك هم به دندان هايش نيفتاده است!

اوخنديد و گفت:  شما فكر كرديد كه من چيزي را در دهانم ميگذارم كه نتوانم آنرا بجوم!

او داوطلب دومي را جلو برد.  يعني همان داوطلبي كه پتك و قلم كوچكي در دست داشت. گرتا به او يادآوري كرد كه مراقب لثه اش باشد. بعد قلم را روي دندانش گذاشت و به مرد گفت كه از بيرون محكم به آن ضربه بزند. مرد با تمام قدرت به قلم ضربه زد.اما نتوانست به دندان گرتا آسيبي بزند.

داوطلب سوم سعي كرد دندان گرتا را اره كند.او اره برقي را بشدت از يك طرف دهان گرتا به طرف ديگر ميكشيد و با اين كار جرقه هاي آتش را به اين طرف و آن طرف مي پاشاند. وقتيكه اره كردن تمام شد و دود وغبار روي صحنه فرو نشست همه ديديم كه دندان هاي گرتا به همان سفيدي و براقي و محكمي قبل بودند.

دوقلو هاي به هم چسبيده بعني سيو وسيرسا بعد از گرتا آمدند.

آنها مثل سيبي بودند كه از وسط نصف شده باشند و مانند الكساندر ريبز حركات نمايشي خاصي داشتند. آنها طوري خودشان را بهم مي پيچاندند كه فكر ميكرديم يك نفررا مي بينيم. يك نفر كه دوتا صورت دارد و هيچ پشت سري ندارد. يا يك نفر كه دوتا بالا تنه دارد و اصلا پا ندارد! آنها در كارشان خيلي ماهر بودند و اين جالب بود. ولي بنظر من برنامه هاي قبلي سيرك خيلي مهيج تر بود.

وقتي سيو وسيرسا نمايششان را تمام كردند آقاي تال به صحنه آمد و از همه حاضران كه تا آن موقع به تماشاي نمايش آنها نشسته بودند تشكر كرد.فكر ميكردم كه در انتهاي برنامه همه بازيگران به صحنه مي آيند و رديف كنار هم مي ايستند اما آنها اين كاررا نكردند.

آقاي تال گفت درراهرو خروجي چيزهايي براي فروش گذاشته شده كه مي توانيم آنهارا بخريم.او از ما خواست كه نمايش هاي اين سيرك را براي دوستانمان تعريف كنيم. بعد دوباره از همه تشكر كردو گفت كه مي توانيم برويم. خيلي خوشم نيامد كه سيرك به اين جالبي با اين نمايش يخ و بي مزه تمام شد.ولي با خودم فكر كردم كه ديگر خيلي دير است و همه خيلي خسته هستيم. چيزهايي كه خريده بودم را جمع كردم و برگشتم تا به استيو چيزي بگويم. استيو با چشم هاي گرد شده از تعجب بالاي بالكن را نگاه ميكرد.برگشتم ببينم آن بالا چه خبر است كه مردم پشت سرم فرياد كشيدند. وقتي آن بالا را ديدم فهميدم كه دليل اين دادوفرياد چيست.
يك مار غول پيكر روي بالكن بود. تا آن روز ماري به آن درازي نديده بودم.آن مار از روي يكي از ستون ها مي خزيد و پايين مي آمد...

ستاره ی مشرقی...

پرسه زنون توی رگام

غصه بجای خونه

غمه که این روزا تن خستمو میکشونه

این روزا دوزخ منه

من که بریدم از تو

بریدمو پشت سرش هی میخورم چوبشو

چند سالیه تو سینه داغ انتظارو دارم

چند ساله که اسم تورو هی به زبون میار

ضامن هشتمینه بی رغیبم

ستاره ی مشرقیه غریبم

سوی کبوتری که شد فراموش

میشه که وا کنی دوباره آغوش

چند ساله کار من شده شمردن لحظه ها

این نفسای خسته که دارن میفتن از پا

بذارن بیام که خسته از گذشته ی تباهم

بذار بیام که خسته از یه لحظه اشتباهم...

" سیرک عجایب - فصل دوازدهم "

" فصل دوازدهم "

بالاخره چشم از استيو برداشتم و به صحنه نگاه كردم.

 آقاي كرپسلي با صداي رسايي مي گفت: فكر نكنيد كه همه رتيل ها سمي اند. بيشتر آنها مثل عنكبوت هايي كه اين طرف و آن طرف مي بينيد بي خطرند و آنهايي كه بطور طبيعي سمي هستند فقط آنقدر سم دارند كه مي توانند يك موجود كوچك را بكشند. ولي بعضي از عنكبوت ها واقعا مرگبارند!

اين جور عنكبوت ها مي توانند با يك بار نيش زدن يك آدم را از پا در بياورند. البته اين نوع عنكبوت ها خيلي كم هستند و فقط در مناطق خاصي يافت مي شوند.ولي خب بالاخره وجود دارند. خود من يكي از آنها را دارم. او اين را گفت و در قفس را باز كرد.

تا چند ثانيه خبري نبود. ولي بعد از چند لحظه بزرگترين عنكبوتي كه در زندگيم ديده بودم از قفس بيرون خزيد .رنگش قرمز و ارغواني و سبز بود. پاهايي پشمالو و بدني چاق داشت. حتي من كه از عنكبوت نميترسم از ديدن آن عنكبوت وحشت كرده بودم. عنكبوت به آرامي جلو مي آمد. پاهايش را خم ميكرد و بدنش را به حالت نيم خيز در مي آورد. انگار ميخواست پرواز كند.
آقاي كرپسلي گفت: خانم اكتا چندين سال است كه با من زندگي ميكند. سنش خيلي بيشتر از عنكبوت هاي معمولي است. راهبه اي كه آن را به من فروخت گفت اين گونه عنكبوت ها بيست تا سي سال عمر مي كنند. او يك موجود باور نكردني ، باهوش و خيلي بلاست.
درحاليكه آقاي كرپسلي حرف مي زد كلاه آبي ها بره اي را آوردند و روي صحنه گذاشتند. بره بيچاره بع بع سوزناكي ميكرد و مدام ميخواست در برود. ولي يكي از كلاه آبي ها او را محكم به زمين بست. عنكبوت همين كه صداي بره را شنيد انگار كه منتظر او باشد لب ميز آمد. آقاي كرپسلي از جيب شلوارش سازي را در آورد كه شبيه فلوت بود و در آن دميد. به محض شنيده شدن آن صداي سوت مانند عنكبوت روي گردن بره پريد و به آن چسبيد. بره بع بع ميكرد. ولي اكتا بدون توجه به ناله هاي آن حيوان بيچاره كمي خود را بالاكشيد. تكاني خورد و ناگهان نيش هايش را در گردن بره فرو كرد!
ناگهان بره با چشم هاي گشاد شده از وحشت فلج شد. بعد از چند ثانيه صداي بع بع هم قطع شد و بره بيچاره روي زمين افتاد. من اول فكر كردم كه بره مرده است ولي بعد فهميدم كه هنوزنفس ميكشد.

آقاي كرپسلي گفت: من خانم اكتارا با اين فلوت كنترل ميكنم .

او در حاليكه فلوت را به آرامي بالاي سرش تكان ميداد ادامه داد: اگر چه مدت زيادي هست كه ما با هم هستيم ولي خانم اكتا هنوز اهلي نشده واگر كاري بكنم كه خوشش نيايد من را هم ميكشد. البته اين بره هنوز نمرده فقط فلج شده. من به خانم اكتا ياد دادم كه با اولين حمله كسي را نكشد . در غير اينصورت جاي نيش خانم اكتا درمان ندارد و حتما مي كشد.
آقاي كرپسلي دوباره در فلوت نواخت و اين بار خانم اكتا روي گردن بره پريد. عنكبوت دوباره نيش هايش را در گردن بره فروكرد و اورا گاز گرفت. بره بي جان برروي زمين افتاد و خانم اكتا از روي گردن بره پايين آمد و آرام آرام بسوي قفس خود خزيد. افرادي كه در رديف اول نشسته بودند ترسيدند و بعضي هايشان از جايشان بلند شدند تا آماده فرار باشند. ولي يك اشاره آقاي كرپسلي آنهارا سرجايشان ميخكوب كرد.

او با صداي سوت مانندي گفت: تكان نخوريد! يادتان باشد كه يك صداي ناگهاني ممكن است منجر به مرگ شود!
خانم اكتا روي دوپا كنار صحنه ايستاده بود. درست مثل يك سگ. آقاي كرپسلي به آرامي در سوت نواخت. و خانم اكتا عقب عقب و همچنان روي دوپا كنار رفت. وقتي به نزديكترين پايه ميز رسيد از آن بالا رفت.آ

آقاي كرپسلي گفت: حالاديگر خطري شمارا تهديد نميكند. فقط سروصدا نكنيد چون در اينصورت مسئوليت هر اتفاقي با خودتان است!
نميدانم آقاي كرپسلي واقعا ترسيده بود يا اينطور وانمود ميكرد. به هرحال چهره اش مثل كساني شده بود كه از چيزي وحشت كرده اند. او استينش را بالا زد دوباره فلوت را در دهانش گذاشت و آهنگ عجيبي را نواخت.
خانم اكتا كه سرش را پايين گرفته بود باحالتي كه انگار چرت مي زند از عرض ميز گذشت و جلوي آقاي كرپسلي ايستاد. آقاي كرپسلي دستش را پايين آورد و عنكبوت از آن بالا رفت. فكر اينكه عنكبوت با آن پاهاي پشمالويش از دست آدم بالا برود مورا برتنم سيخ ميكرد. تازه من عنكبوت ها را دوست داشتم واي به حال آنهايي كه از عنكبوت ميترسيدند!فكر كنم آنها ديگر صد در صد حالشان بد شده بود!
وقتي عنكبوت به بالاي دست آقاي كرپسلي رسيد روي شانه اش رفت و از انجا روي گردن و گوش او خزيد تااينكه بالاخره روي سر آقاي كرپسلي قرار گرفت.از دور خيلي بامزه بود.آدم فكر ميكرد آقاي كرپسلي كلاهي به شكل عنكبوت روي سرش گذاشته است.
اين فصل ادامه دارد...

 بعد از چند لحظه آقای کرپسلی دوباره نواختن سرود را از سر گرفت.خانم اکتا از یک طزف صورت آقای کرپسلی پایین آمد از روی جای زخم او گذشت و باز هم پایین آمد تا به چانه او رسید.بعد یک تار تنید و شروع کرد به پایین آمدن از آن!خانم اکتا حدود ده سانتیمتر از چانه آقای کرپسلی پایین آمده بود که شروع کرد به تاب خوردن.عنکبوت گنده که پاهایش را جمع کرده بود از دور مثل یک توپ پشمی بنظر می رسید.ناگهان خانم اکتا بطرف بالا تاب برداشت.اما چون آقای کرپسلی سرش را عقب کشید نتوانست روی صورت او بنشیند.خانم اکتا در هوا تاب می خورد که ناگهان تار پاره شد.عنکبوت سقوط کرد.با خود گفتم که حتما روی زمین یا روی میز می افتد.ولی اینطور نشد.عنکبوت روی لب های آقای کرپسلی افتاد.حالم داشت بهم میخورد.وقتی دیدم که عنکبوت دارد روی گلو و بدن کرپسلی راه می رود گفتم که دیگر صد در صد او را نیش میزند.و می کشدش.ولی عنکبوت خیلی بامزه تر از آن بود که فکرش را می کردم.جانور هشت پا جلو رفت و پاهایش را به لب های آقای کرپسلی چسباند.آقای کرپسلی سرش را جلو آورد .ما صورتش را خیلی واضح می دیدیم.دهانش کاملا باز بود و خانم اکتا میان لب هایش معلق مانده بود.بدن عنکبوت با هر دم و بازدم آقای کرپسلی بالا و پایین می رفت.مبهوت مانده بودم که فلوت کجاست وحالا آقای کرپسلی چطور می تواند عنکبوت را کنترل کند؟چند لحظه بعد آقای تال با یک فلوت وارد شد و شروع به نواختن کرد.البته او بخوبی آقای کرپسلی فلوت نمی زد.ولی کارش آن قدر خوب بود که عنکبوت را متوجه خود کند.

خانم اکتا از یک طرف دهان آقای کرپسلی به طرف دیگر رفت.اول نفهمیدم که آن جانور چه میکند.گردنم را دراز کردم تا ببینم چه خبر است.وقتی دیدم که روی لب های آقای کرپسلی سفید شده است فهمیدم که عنکبوت مشغول تار تنیدن است.آن هم کجا...بین لب های آقای کرپسلی.

خانم اکتا وقتی کارش تمام شد از چانه آقای کرپسلی پایین آمد .جانور یک تار حسابی میان لب های اقای کرپسلی بسته بود.آقای کرپسلی تارها را لیس زد و شروع کرد به جویدن آنها.او تمام آن تارهارا خورد.

بعد طوریکه انگشتش به عنکبوت نخورد دستش را روی دلش مالید و گفت:خیلی خوشمزه بود.هیچ چیزی خوشمزه تر از تار عنکبوت ها نیست.در وطن من تار عنکبوت تازه خوردنی پر طرفداری است.آقای کرپسلی از خانم اکتا خواست توپی را روی میز بچرخاند و بعد از او خواست که روی توپ بایستد و آن را قل بدهد و بعد هم چند حرکت نمایشی دیگر.آن عنکبوت واقعا می توانست تمام کارهایی را که ادم ها انجام میدهند تقلید کند.وزنه برداری و عبور از حلقه و...هر چه را که فکرش را بکنید.
بعد اقای کرپسلی برای عنکبوت شام آورد.چند تا بشقاب کوچک و کارد و چنگال و چند لیوان.بشقاب ها پراز حیوان های کوچک و حشرات مرده بود.درون لیوان ها هم نمیدانم چه بود.خانم اکتا آنقدر تروتمیز غذا میخورد که آدم خوشش می آمد.آن عنکبوت می توانست از دوتا کارد و دوتا چنگال بطور همزمان استفاده کند و غذا بخورد.یک نمکدان الکی هم در بساط شام بود که عنکبوت خیلی قشنگ از آن استفاده میکرد و مثلا روی غذاها نمک می ریخت!
شیفته خانم اکتا شده بودم.خیلی جالب غذایش را میخورد.سرگرم کننده ترین حیوان دست آموزی بود که در تمام عمرم دیده بودم.می دانستم که هیچ وقت مامان و بابا به من اجازه نمی دهند که چنین حیوانی را نگه دارم.حال بگذریم که اصلا پول خریدنش را هم ن داشتم.اما هیچکدام از این مسائل باعث نمیشد که از ان جانور بامزه صرف نظر کنم.وقتی عنکبوت تمام غذایش را خورد آقای کرپسلی آنرا دوباره در قفس گذاشت.و وقتی مردم برایش دست زدند او به تماشاچی ها تعظیم کرد.شنیدم که بعضی ها میگفتند کاش آن بره بیچاره را نمیکشت. و برخی هم می گفتند که با کشتن بره برنامه هیجان انگیز تر بود.بطرف استیو برگشتم تا بگویم چقدر از آن عنکبوت خوشم آمده است.اصلا بنظر نمی آمد که استیو ترسیده باشد ولی صورتش حالت طبیعی نداشت.

پرسیدم:استیو چیزی شده؟جواب نداد.
گفتم: استیو؟

ناگهان با تشر گفت:هیس س س س!
و تا موقعی که آقای کرپسلی صحنه را ترک نکرده بود او هم چیزی نگفت.او محو تماشای مرد عجیب و غریبی شده بود که از پیش ما میرفت.

او ناخودآگاه گفت:واقعا جالب بود!
پرسیدم:عنکبوت را می گویی؟بنظر من هم جالب بود.
گففت :برو بابا! کی درباره عنکبوت حرف زد ؟منآقای..... کرپسلی را می گویم.
استیو قبل ازگفتن نام آقای کپسلی کمی مکث کرد.انگار شک داشت که اسم را درست بخاطر سپرده باشد.گیج شده بودم.

پرسیدم:آقای کرپسلی؟چه چیزا و جالب بود؟تنها کاری که می کرد فلوت زدن بود.
استیو با عصبانیت گفت :تو نمی فهمی چون نمیدانی که او واقعا کیست.

پرسیدم:تو میدانی؟
دستی به چانه اش کشید و گفت: بله که میدانم خوب هم میدانم.فقط امیدوارم که او نداند که من میدانم و گرنه زنده از اینجا بیرون نمیریم...!!

Congratulation


ادامه نوشته

" سیرک عجایب - فصل یازدهم "

 " فصل یازدهم "

وقتی رامو دوشکم از صحنه بیرون رفت دو مامور کلاه آبی روی صحنه آمدند.

آنها چیزهای عجیبی برای فروش آورده بودند. چیزهای واقعا عجیب و غریب! آنها چیزهایی شبیه شکلات از جنس پیچ و مهره هایی که رامو خورده بود و میزهایی را آورده بودند که الکساندر ریبز خودش را به شکل آنها در می آورد. حتی تکه هایی از موهای مرد گرگی هم در اجناس آنها دیده میشد. من کمی از آن موهارا خریدم. درست مثل چاقو سیخ و تیز بودند.

آقای تال از روی صحنه گفت: چیزهای جدیدتری هم هست. همه پولهایتان را خرج نکنید.

استیو پرسید: آن لیوان چند است؟
لیوانی که او می خواست تقریبا شکل همان لیوانی بود که رامو دوشکم خورده بود. اما کلاه آبی ها هیچکدام چیزی نگفتند. فقط یکی از آنها یک برچسب روی آن چسباند.

استیو گفت: نمی بینم. چند است؟
با تعجب به استیو نگاه کردم. نمی دانستم که چرا دروغ می گوید. قیمت روی برچسب کاملا پیدا بود. آن کلاه آبی باز هم چیزی نگفت. فقط سرش را تکان داد وقبل از اینکه استیو چیز دیگری بگوید بسرعت بطرف او آمد.

پرسیدم:چرا این کاررا کردی؟

استیو شانه بالا انداخت و گفت: میخواستم حرف بزند تا ببینم آدم است یا نه!

گفتم:حتما آدم است دیگر! پس چه چیزی میتواند باشد؟
گفت: نمیدانم. من هم سوالم همین است.عجیب نیست که آنهاصورتشان را پوشانده اند؟

گفتم: طفلکی ها شاید خجالتی اند.
استیو گفت: شاید.
مطمئنم که استیو میخواست مرا از سرش باز کند. وقتی فروشنده ها رفتند موجود عجیب و غریب بعدی به صحنه آمد.

زن ریشدار! اول فکر میکردم که این یک شوخی است! چون آن زن اصلا ریش نداشت.

اما آقای تال پشت سر زن ایستاد و گفت: خانم ها آقایان شما اکنون شاهد اتفاق اعجاب انگیزی خواهید بود. تروسکا از عجیب ترین بازیگران سیرک ماست با ویژگی های واقعا منحصربفرد!
آقای تال زن را معرفی کرد وبیرون رفت. تروسکا خیلی زیبا بود و لباس قرمز گلداری پوشیده بود. او جلو آمد و لب صحنه ایستاد. این طوری ما هم اورا بهتر می دیدیم. صدایش مثل صدای فک بود!

او دست هایش را روی صورتش گذاشت وپوستش را آرام آرام نوازش کرد.بعد بینی اش را با دو انگشت گرفت و با دست دیگرش شانه اش را خاراند. ناگهان اتفاق خارق العاده ای افتاد.

صورت تروسکا شروع کرد به ریش در آوردن. اول روی چانه اش. بعد بالای لبش و بعد دوطرف صورتش و آخر سر روی کل صورتش .موها بلند و بور و سیخ سیخ بودند.آنها حدود ده تا یازده سانتیمتر رشد کردند. تروسکا دستش را از روی بینی اش برداشت و به میان جمعیت آمد. او به مردم اجازه میداد که به موهای صورتش دست بزنند .

درحالیکه تروسکا در میان جمعیت راه میرفت موهای صورتش همچنان رشد می کردند و لحظه به لحظه بلند تر میشدند .تا اینکه به پاهایش رسیدند! تروسکا تا انتهای سالن رفت و دوباره برگشت. گرچه نسیمی نمی وزید اما ریش تروسکا آنقدر دراز شده بود که به این طرف و آن طرف حرکت میکرد و به سروصورت مردم میخورد.

وقتی تروسکا روی صحنه رفت آقای تال گفت :چه کسی قیچی دارد؟

بعضی از خانم ها قیچی هایشان را در آوردند. آقای تال از چندخانم دعوت کرد روی صحنه بروند. بعد یک شمش طلا از جیبش بیرون آورد که برق میزد.

گفت:سیرک عجایب به هرکسی که بتواندریش های تروسکارا کوتاه کند جایزه میدهد.جایزه نفیس!
این کار او تماشاچیان را هیجان زده کرد. بطوریکه کمتر از ده دقیقه تقریبا همه افراد داخل سالن دست کم یکبار سعی کردند ریش های تروسکارا کوتاه کنند.ولی هیچکس حتی با قیچی باغبانی آقای تال هم نتوانست آن ریش هارا کوتاه کند. چون آن موهای عجیب بسرعت رشد میکردند. وقتی همه امتحان کردند آقای تال از صحنه پایین آمد و تروسکا بجای او وسط صحنه ایستاد. او دستی به گونه هایش کشید و بینی اش را لمس کرد. این بار موها کوتاه شدند! انگار موها از ته وارد پوست میشوند. تقریبا بعد از دودقیقه همه موها از بین رفتند و صورت تروسکا درست مثل اولش صاف شد. همه بشدت اورا تشویق کردند و او در میان شادی و هیجان مردم صحنه را ترک کرد.

نفربعدی بسرعت جای تروسکارا گرفت. اسم این یکی هانس دست پا بود.او اول از پدرش تعریف کرد که بدون پا متولد شده بود. پدر هانس به ناچار روی دستهایش راه میرفته و این کاررا به راحتی ما که روی پا راه میرویم انجام داده. البته او این راز را به فرزندانش نیزآموخته است. هانس روی زمین نشست و پاهایش را دور گردنش انداخت. بعد قدم زدن روی دست هایش را شروع کرد. او از روی صحنه پایین آمد و دوباره سرجایش برگشت. بعضی ها سعی کردند که روی پا با او مسابقه بدهند ولی نتوانستند.هانس گفت که هرکس بتواند در مسابقه با او برنده شود یک شمش طلا میگیرد. مردم در راهرو سالن مسابقه راه انداختند. هانس بااینکه از پاهایش استفاده نمیکرد براحتی از چهار نفر داوطلب مسابقه جلو زد.

او گفت که در مسابقه دو سرعت در هر هشت ثانیه صد متر میدود. وهمه حرف هایش را قبول کردند .بعد او چند حرکت حیرت انگیز ژیمناستیکی انجام داد و به همه نشان داد که بدون پاهم میشود زندگی شیرین و دلپذیری داشت!
در واقع حرکات نمایشی هانس بیشتر از اینکه حیرت انگیز باشدلذت بخش بودند. بعد از اینکه هانس صحنه را ترک کرد تا مدتی هیچ خبری نشد.

اما بالاخره آقای تال روی صحنه رفت و گفت:خانم ها وآقایان! نمایش بعدی یکی از بی نظیر ترین و حیرت انگیز ترین نمایش هاست. بنابراین از شما میخواهم تا وقتیکه اعلام نکرده ایم سروصدا نکنید و دست نزنید.
همه ساکت شدند. بعد از اتفاقی که موقع نمایش مرد گرگی افتاد دیگر همه حساب کار خودشان را می کردند!
وقتی همه حسابی ساکت شدند آقای تال از روی صحنه پایین آمد و اسم موجودعجیب بعدی را خیلی آرام اعلام کرد: آقای کرپسلی و خانم اکتا! 
چراغ ها آرام آرام خاموش شدند و مردی روی صحنه آمد که ظاهری غیر عادی داشت. آن مرد قد بلند و بسیار لاغر بود.  پوستش سفید بود و روی سرش جز یک دسته موی نارنجی رنگ چیز دیگری دیده نمیشد. روی گونه چپش جای زخمی بود که تا گوشه لبش کشیده شده بود.این زخم حالتی در صورتش ایجاد کرده بود که انگار دهانش تا وسط لپش کشیده شده بود.او لباسی به رنگ قرمز تیره به تن داشت و قفسی کوچک و چوبی را با خود حمل میکرد.مرد قفس را روی میز گذاشت و وقتی آماده شد رو به ما تعظیم کرد و لبخندی زد...

وقتی لبخند میزد مثل یکی از دیوانه هایی بنظرم می آمد که در فیلم های وحشتناک دیده بودم! اودرباره نمایش خودش توضیحی داد.
از قسمت اول حرف های او چیزی نفهمیدم. چون آن موقع به استیو خیره شده بودم. آخر میدانید وقتی آقای کرپسلی روی صحنه آمد همه سالن در سکوت فرو رفته بود. اما ناگهان یک نفر نفس بلندی کشید و آن شخص کسی نبود جز استیو! با تعجب به استیو نگاه کردم و دیدم که صورتش به سفیدی صورت آقای کرپسلی شده. در همین لحظه لاستیکی که مال بازی های الکساندر ریبز بود و آنرا از دو فروشنده کلاه آبی خریده بود از دستش افتاد. استیو به آقای کرپسلی خیره شده بود و چشم از او بر نمیداشت. و من به استیو زل زده بودم و احساس میکردم که استیو هم خیلی عجیب و غریب شده است. او مثل کسی بنظر می آمد که یک هیولا دیده باشد!!!!

برگه ها بالا...

" سیرک عجایب - فصل دهم "

" فصل دهم "

وقتی آقای تال روی صحنه رفت ما دوباره سر جایمان نشستیم.

دومین موجود عجیب و غریب الکساندر ریبز بود. او بیشتر خنده دار بود تا ترسناک. فکر کنم که بعد از آن همه وحشت مردم به این آرامش نیاز داشتند. یک آن چشمم به بغل دستم افتاد و دیدم که آن دو آبی پوش در حال پاک کردن خون های روی زمین هستند.

الکساندر ریبز استخوانی ترین آدمی بود که در عمرم دیده بودم. او مثل اسکلت بود. انگار تنش اصلا گوشت نداشت. اگر آن لبخند دوست داشتنی را در صورتش نداشت کمی ترسناک بنظر می رسید. آهنگ شادی پخش میشد و مردک روی صحنه بالا و پایین می پرید. او لباس خاصی پوشیده بود که خیلی خیلی مضحک بود. تا چند دقیقه همه می خندیدند. اما ناگهان الکساندر از ورجه وورجه دست کشید وشروع کرد به کش و قوس دادن بدنش. او گفت که قبلا یک بار بند باز بوده و به همین دلیل میتواند بدنش را از همه طرف خم کند. الکساندر ابتدا آنقدر بطرف عقب خم شد که فکر کردیم از وسط نصف میشود. بعد سرش را از پشت آنقدر پایین آورد که موهایش زمین را جارو میکرد! بعد دست هایش را از پشت به ساق پاهایش گرفت و سرش را از لای پاهایش رد کرد.

اصلا آدم فکر نمیکرد که او شکم هم دارد. بعد یک چرخ زد و مثل فنر دور خودش پیچید. او پنج بار دور خودش پیچید تا بالاخره استخوان هایش به ترق تروق افتادند. حدود یک دقیقه در همان حالت ماند. بعد شروع کرد به برعکس چرخیدن تا تابش باز شود. جدی جدی خیلی تند می چرخید. بعد از این حرکات الکساندر دو تا چوب طبل به دست گرفت که سرشان را با پوست خزه بسته بودند. او یکی از آنها را چندبار به دنده های قفسه سینه اش زد بعد دهانش را باز کرد و از دهانش صدای موسیقی خارج میشد! درست مثل صدای یک پیانو!

الکساندر دوباره دهانش را بست و چوب طبل را بطرف دیگر بدنش زد. این دفعه آهنگ پر هیاهو تری به گوش رسید. بعد از چند دقیقه او دهانش را باز کرد و درحالیکه دهانش همچنان باز بود یکی از ترانه های معروفی را سر داد که هرروز چندبار از تلویزیون پخش میشد. بالاخره مرد پوست و استخوانی صحنه را ترک کرد. البته دهان جمعیت هنوز از تعجب باز مانده بود.
بعد از الکساندر ریبز نوبت به رامو دوشکم رسید.هرچه الکساندر ریبز لاغر بود رامو دوشکم چاق بود! او واقعا خپل بود! وقتی روی صحنه راه میرفت ما میگفتیم که الان صحنه و تزئیناتش و و سایل دیگر پایین میریزند. و وقتی روی لبه صحنه راه میرفت کسانی که آن جلو نشسته بودند از جا می پریدند و در می رفتند. واقعا اگر رامو روی کسی می افتاد او را مثل یک ورق کاغذ صاف میکرد!
رامو وسط صحنه ایستاد و گفت: سلام. من رامو دوشکم هستم. واقعا هم دوتا شکم دارم. مادرزادی این طوری بوده ام.  مثل بعضی حیوان ها. دکتر ها معتقدند که این عجیب و باور نکردنی است. شاید هم به همین دلیل باشد که امشب در خدمت شما هستم.
همان دو زنی که مرد گرگی را به خواب مصنوعی فروبرده بودند با چرخ دستی هایی پراز خوراکی وارد صحنه شدند. آنها کلی کیک ،چیپس، همبرگر، میوه و یک عالم شیرینی را به صحنه آوردند.

چیزهای دیگری هم در چرخ دستی هایشان داشتند که من تا آن موقع ندیده بودم و نمیدانستم مزه شان چطور است!!

ناگهان یک ساعت خیلی خیلی بزرگ که به یک طناب بسته شده بود از سقف پایین آمد و تقریبا در فاصله سه متری بالای سر رامو ایستاد.

رامو گفت: به به فکر میکنید چقدر طول میکشد که من همه اینهارا بخورم؟ هرکس حدس درست تری بزند جایزه دارد.
یک نفر فریاد زد: یک ساعت!
یکی دیگر فریاد زد: دو ساعت و ده دقیقه و سی و سه ثانیه!
یک نفر گفت: چهل و پنج دقیقه.
خلاصه هرکسی چیزی می پراند.

من گفتم یک ساعت و سه دقیقه و استیو گفت بیست و نه دقیقه.

کمترین زمانی که گفته شد هفده دقیقه بود. وقتی حدس زدن ما تمام شد ساعت شروع کرد به زمان گرفتن و رامو شروع کرد به خوردن . او مثل باد میخورد. دست هایش چنان تند بالا و پایین میرفت که من به سختی آنهارا میدیدم. باز و بسته شدن دهانش را که اصلا نمی دیدم. او غذاها را با قاشق بزرگی تند و تند برمیداشت و می بلعید. همه ماتشان برده بود. من از نگاه کردنش هم حالم بهم میخورد. بالاخره رامو آخرین لقمه را در دهانش گذاشت و ساعت بالای سرش از کار ایستاد.

چهاردقیقه و پنجاه و شش ثانیه!

او همه آن خوردنی هارا در کمتر از پنج دقیقه خورده بود. اصلا باورم نمیشد. غیر ممکن بود. حتی برای ادمی که دوتا شکم داشته باشد.

رامو گفت: خیلی خوشمزه بودند ولی کاش یک کمی هم دسر میخوردم.
درحالیکه مردم دست می زدند و می خندیدند همان دو زن به صحنه آمدند. آنها چرخ دستی های خالی را بردند و چرخ دستی دیگری آوردند که پر از قاشق و چنگال و چیزهای فلزی دیگر بود.

رامو گفت :قبل از اینکه شروع کنیم به شما بگویم که نکند یک وقت هوس کنید در خانه این کارها را انجام دهید. من چیزهایی را می توانم بخورم که آدم های معمولی نمیتوانند. اگر شما هوس کنید کارهای مرا تکرار کنید شاید زندگی شیرینتان را از دست بدهید. رامو حرف هایش را زد و شروع کرد به خوردن. او کارش را با یک جفت پیچ و مهره شروع کرد. با قورت دادن آنها ککش هم نگزید. بعد هم کلی ابزار را درست جلو چشم ما خورد. صدای به هم خوردن اشیا فلزی در شکمش خیلی واضح به گوش میرسید. اما بعد از مدتی انگار شکمش سنگین شد.او پیچ و مهره ها را بالاآورد. اگر پیچ و مهره ها یکی دوتا بودند میگفتم که آنها را زیر زبانش توی لپش یا چه میدانم یک جایی قایم کرده بود. ولی تعداد پیچ و مهره ها آنقدر زیاد بود که حتی بیشتر از شکمش بنظر می آمدند. بعد رامو شروع کرد به خوردن چیزهای شیشه ای!

او لیوان ها را با دست خرد میکرد و میخورد. یک آب هم رویش!

بعد نوبت قاشق چنگال ها رسید. رامو آنها را با دست خم میکرد و در دهانش میگذاشت و قورت میداد. او میگفت دندان هایش آنقدر قوی نیستند که بتوانند این فلزات را خم کنند.بعد یک زنجیر را خورد و نفس عمیقی کشید. شکمش باد کرده بود. نفهمیدم چه شد. فقط ناگهان دیدم که سر زنجیر از دهانش بیرون زده است. وقتی سر زنجیر بیرون زد چند قاشق و چنگال هم بیرون آمدند. فکر میکنم که او میخواست زنجیر را لابلای قاشق و چنگال ها جا بدهد. باور کردنی نبود! وقتی رامو صحنه را ترک میکرد با خودم میگفتم که دیگر چیزی عجیب و غریب تر از این نخواهم دید.
اما اشتباه میکردم!...

دختری با یک عالم چشم...

دختری با یک عالم چشم...

روزی در پارک

کلی تعجب کردم.

دختری را دیدم

که یک عالم چشم داشت.


دختر خیلی خوشگلی بود

( و خیلی شگفت انگیز ! )

دیدم دهان هم دارد،

همین بود که حرف زدیم.


درباره ی گل ها

و کلاس های شعرش،

و این که اگر میخواست عینک بزند

چه مشکلاتی داشت.


خیلی باحال است

که دختری را بشناسی که یک عالم چشم داشته باشد،

ولی اگر بزند زیر گریه

بدجوری خیس میشوی !!

( تیم برتون )

" سیرک عجایب - فصل نهم "

" فصل نهم "

احتیاجی به فریاد کشیدن نبود. موجود عجیب و غریب داخل قفس خیلی وحشتناک بود. اما او را درون قفس با زنجیر بسته بودند. فکر کنم بیشتر افرادی که جیغ می کشیدند بیشتر برای خنده این کار را می کردند تا از سر ترس .

 مرد گرگی داخل آن قفس بود.او خیلی زشت بود. سرتا سر بدنش پراز مو بود و فقط وسط بدنش را با تکه ای پارچه ای پوشانده بودند.عین تارزان! به همین دلیل ما پاها و شکم و بازوهایش را نیز می توانستیم ببینیم. او ریش بلند و پرپشتی داشت که بیشتر صورتش را پوشانده بود. چشم هایش زرد و دندان هایش قرمز بودند. مرد میله های قفس را تکان می داد و نعره می کشید. واقعا ترسناک بود وقتی او نعره می کشید مردم جیغ می زدند. خود من هم کمی جیغ کشیدم ولی اصلا نمی خواستم مثل یک بچه ترسو بنظر برسم. مرد گرگی میله ها را تکان می داد و در قفس به این طرف و آن طرف می پرید. اما ناگهان مثل یک سگ پشتش را به ما کرد و نشست.

 در همین لحظه آقای تال روی صحنه آمد و گفت: خانم ها و آقایان! به سیرک عجایب خانه عجیب ترین موجودات بشری خوش آمدید!
صدایش پایین و غورغور مانند بود. او ادامه داد: ما قدیمی ترین سیرک جهان هستیم. قریب پانصد سال است که عجایب جهان را به نسل های مختلف نشان دادیم. البته گاهی اوقات فعالیت ما دچار اختلال شده ولی ما هرگز هدفمان را که همان متحیر و وحشت زده کردن شماست از یاد نبرده ایم .ما برنامه های عجیب و ترس آوری را به شما نشان می دهیم.برنامه هایی که در هیچ جای جهان آن را نخواهید دید. بعد او اخطار کرد: آنهایی که زیاد دل و جرات ندارند لطفا هرچه زودتر اینجارا ترک کنند. می دانم افرادی اینجا هستند که فکر می کنند برنامه امشب فقط یک نمایش خنده دار است یا شاید فکر کنند موجودات عجیبی که در این نمایش می بینند ماسک زده اند و دروغین هستند یا آدم هایی هستند که در اثر تصادف یا سانحه به ای شکل در آمده اند و بی خطرند. اما من به اطلاع شما می رسانم که این طور نیست. تمام چیزهایی که امشب اینجا می بینید واقعی هستند. هر موجود عجیب و غریب منحصر بفرد است و هیچ کدام از این موجودات بی خطر نیستند.
این آخرین حرفی بود که او گفت و بعد از صحنه پایین آمد. سپس دو زن زیبا که لباسهای براقی به تن داشتند جلو آمدند و در قفس مرد گرگی را باز کردند.خیلی از مردم واقعا ترسیده بودند. ولی کسی آنجا را ترک نکرد. مرد گرگی که مدام زوزه می کشید وقتی از قفس خارج شد نعره ای زد و باز شروع کرد به زوزه کشیدن. یکی از زن ها با انگشتانش او را به خواب عمیقی فرو برد. زن دیگری با لهجه ای خاص به مردم گفت: باید خیلی آرام باشید. مرد گرگی تا وقتی در اختیار ما باشد بی خطر است. ولی حتی یک صدای بلند اورا بیدار میکند و آن وقت خطر مرگ همه را تهدید خواهد کرد!
آنها آماده شدند و از روی صحنه پایین آمدند. زن ها مرد گرگی را دنبال خود از میان صندلی ها می گذراندند. موهای تن آن موجود کریه رنگ خاکستری کثیفی داشت. او در حالیکه قوزکرده بود و انگشتانش را روی زانو ها گذاشته بود راه می رفت. آنها از کنار جمعیت رد شدند. مردم کاملا ساکت بودند. هرکس می خواست از زن ها اجازه می گرفت و تن مرد گرگی را لمس می کرد. استیو این کاررا کرد . ولی من ترسیدم که ناگهان بیدار شود و مرا بخورد به همین دلیل این کاررا نکردم. اما با صدای آرامی از استیو پرسیدم:چطوری بود؟
او جواب داد: سیخ سیخ بود. مثل تن جوجه تیغی.

بعد دستش را بو کرد و گفت: بوی خیلی بدی هم می دهد.مثل بوی لاستیک سوخته!
مرد گرگی و زن ها تقریبا به ردیف های وسط رسیده بودند که نمی دانم آن صدای مهیب از کجا آمد. دامب!

ناگهان مرد گرگی از جا پرید نعره کشید و زن های همراهش را به آن طرف سالن پرت کرد.افرادی که نزدیک او بودند خیلی ترسیدند. بعضی ها از جایشان بلند شدند و فرار کردند. یک زن که نتوانست بسرعت در برود گیر مرد گرگی افتاد و روی زمین پرت شد.او آن قدر جیغ کشید که چیزی نمانده بود خفه شود. اما هیچ کس نتوانست کمکش کند. مرد گرگی زن را روی زمین انداخته بود و دندان هایش را به او نشان می داد. زن دستش را دراز کرد تا او را به عقب هل بدهد که مرد گرگی دست اورا گاز گرفت و جوید!

دونفر بادیدن این صحنه غش کردند. خیلی از مردم از ترس می لرزیدند و فریاد می کشیدند و فرار می کردند. بعد نمی دانم چطوری سروکله آقای تال پیدا شد. او دست هایش را دور مرد گرگی انداخت. مرد گرگی چند ثانیه مقاومت کرد ولی بعد آقای تال چیزی در گوشش گفت و او ساکت شد. آقای تال مرد گرگی را به صحنه بازگرداند. زن ها هم مردم را ساکت کردند و از آنها خواستند سرجایشان بنشینند. در حالیکه مردم هنوز در مورد نشستن تردید داشتند زنی که دستش مجروح شده بود شروع کرد به فریاد کشیدن. خون از مچش فواره می زدو به زمین و مردم می پاشید.

من و استیو درحالیکه چشمانمان از تعجب گشاد شده بود به آن زن زل زده بودیم  و می ترسیدیم نکند از شدت خونریزی بمیرد. آقای تال از روی صحنه پایین آمد. او دست خونین زن را گرفت و سوت بلندی زد. دو نفر با لباس های آبی و کلاه بر سر جلو آمدند. آنها قد کوتاه بودند. تقریبا به اندازه من و استیو. ولی بازوها و پاهای عضلانی و نیرومندی داشتند.آقای تال زن را نشاند و در گوشش چیزی زمزمه کرد. زن فوری آرام شد و راحت نشست.آقای تال مچ زن را گرفت. بعد کیسه قهوه ای کوچکی را از جیبش در آورد. در آن را باز کرد و گرد صورتی رنگ درخشانی را که درون کیسه بود روی زخم ریخت. سپس دو طرف زخم را به هم چسباند و به دومامور آبی پوش نگاه کرد و سر تکان داد. آبی پوش ها دو سوزن و مقداری نخ نارنجی رنگ آوردند و پیش چشم مردم شروع کردند به بخیه زدن زخم!

آنها پنج تا شش دقیقه مشغول بخیه زدن زخم بودند. اما زن هیچ دردی حس نمیکرد. ما می دیدیم که چگونه سوزن در پوستش فرو می رود و بیرون می آید! وقتی بخیه زدن تمام شد آبی پوش ها بلند شدند و رفتند. در مدتی که آنها مشغول کارشان بودند حتی یک بار کلاه از سرشان نلغزید و ما موهایشان را ندیدیم و حتی نفهمیدیم که آنها زن بودند یا مرد! وقتی آنها رفتند آقای تال نزد زن مجروح آمد وگفت: انگشتتان را حرکت دهید!
زن خیره خیره اورا نگاه کرد.

مرد دوباره گفت: انگشتتان را حرکت دهید!
و این بار زن انگشتانش را باز و بسته کرد .آنها حرکت می کردند! همه مات و متحیر مانده بودند. زن چنان به انگشتانش نگاه میکرد که انگار واقعی نیستند. او یک بار دیگر آنهارا باز و بسته کرد. بعد از جایش بلند شد. دستش را بالای سرش برد و تا می توانست دستش را به این طرف و آن طرف حرکت داد. دستش خوب شده بود. خونش هم بند آمده بود و مثل قبل کار میکرد.

آقای تال به زن گفت: خوب میشود! دوروز دیگر بخیه ها می افتند و دستت مثل روز اولش میشود.

یک نفر با چهره ی بر افروخته از میان جمعیت جلو آمدو گفت:شاید هم خوب نشود! من شوهر این زن هستم. من اورا پیش دکتر می برم و اگر خوب نشد پلیس را خبر می کنم.شما نباید اجازه می دادید که یک حیوان وحشی به میان جمعیت بیاید. اگر سرش را گاز گرفته و کنده بود من چکار می کردم؟
آقای تال به آرامی جواب داد: آن وقت زنت می مرد.

مرد ادامه داد:گوش کن مردک...
ولی آقای تال حرف او را قطع کرد وگفت: به من بگو ببینم وقتی مرد گرگی حمله کرد تو کجا بودی؟
مرد گفت: من؟
آقای تال گفت: بله تو! تو شوهرش بودی ولی چرا وقتی مرد گرگی حمله کرد جلو نیامدی تا نجاتش دهی؟
مرد من و من کرد: آخر من ..وقت نبود...من نمیتوانستم...نبودم...
او نتوانست چیزی بگوید . ولی جواب واقعی فقط یک چیز بود: او به فکر خودش بوده و فرار کرده بود.
آقای تال گفت: گوش کن! من یک بار اخطار دادم. گفتم این نمایش احتمالا خطرناک است.این سیرک یک سیرک آرام و بی خطر نیست که در آن هیچ اتفاق بدی نیفتد. ممکن است اشتباهی رخ بدهد یا اتفاقی بیفتد که به چیزی بدتر از آنچه برای شما پیش آمد منجر شود.اصلا به همین دلیل است که برپایی این سیرک غدغن شده و نیمه شب و در یک سالن متروک برگزار می شود. بیشتر وقت ها برنامه خوب پیش می رود و مشکلی پیش نمی آید ولی ما نمی توانیم بی خطری آنرا تضمین کنیم.

قای تال طوری که انگار می خواست همه را ببیند چرخید و گفت: ما نمیتوانیم ایمنی و سلامت هیچکس را تضمین کنیم. هر اتفاقی شبیه این اتفاق یا بدتر از آن ممکن است رخ دهد یک بار دیگر تکرار میکنم هرکس می ترسد اینجارا ترک کند! همین الان! تا فرصت باقیست!
بعضی از تماشاچیان سالن را ترک کردند ولی بیشتر آنها سر جایشان ماندند. زن مجروح هم نشسته بود. درحالیکه اندک امیدی داشتم جواب استیو مثبت باشد پرسیدم: می آیی بریم؟

استیو گفت: دیوانه شدی؟ تازه دارد به جاهای خوبش میرسد. فکر رفتن را هم از سرت بیرون کن!
من هم الکی لبخند زدم و گفتم: می خواستم ببینم تو چه می گویی.
من نمیخواستم استیو فکر کند پسر ترسو و بزدلی هستم. می توانستم از آنجا بروم و همه چیز را به خوبی و خوشی تمام کنم. ولی نه، باید مثل یک مرد رفتار میکردم. فقط اگر بدانید چند بار با خودم فکر کردم که فرار کنم و دیگر پشت سرم را هم نگاه نکنم!...

حواست به من باشه....

حواست به منم باشه

هنوز داغونه داغونه

هنوز از سردیه آهم

نه میگریم نه میخونم

                                                        حواست به منم باشه

                                                       دارم جون میکنم بی تو

                                                        حواست به منم باشه

                                                         هنوز درگیر احساسم

                                                         به جز تو حتی من گاهی خودم رو هم نمیشناسم

حواست به خدا باشه تو که انقدر بی احساسی

تو که از من بجز اسمم نمیدونی نمیشناسی

حواست به منم باشه.....

                                                      خدایا از تو دلگیرم

دارم از غصه میمیرم

                                                      چرا قسمت همین بوده

                                                      که محتاج و زمین گیرم

                                                    نه آغوشتو میبینم نه اجابت میکنی دردم

                                                    یه کاری کن من از اینجا به آغوش تو برگردم

یه کاری کن بیام پیشت رو لبهام خنده پیدا شه

نذارم منتظر بیشتر حواست به منم باشه

حواست به منم باشه

                                                خدایا زندگی اینجا کنار آدما سخته

                                                 تو دنیا هرکی بدتر بود چرا بی درد و خوشبخته؟!

                                                خدایا کفره حرف من نذار لبهام به حرف وا شه

                                                برای رفتن از دنیا حواست به منم باشه

یه کاری کن بیام پیشت رو لبهام خنده پیدا شه

نذارم منتظر بیشتر حواست به منم باشه

حواست به منم باشه.......

الو...

سلام منزل خداست؟

اين منم مزاحمي كه آشناست...

هزار دفعه دلم اين شمازه را گرفته ولي...

هنوز پشت خط در انتظار يك صداست...

شما كه گفته ايد پاسخ سلام واجب است...

به ما كه مي رسد حساب بنده هايتان جداست...‌‌

 

 

دیوانه...


آنچنان در پس خنده هایم می گریم که نای خندیدن ندارم...

" سیرک عجایب - فصل هشتم "

"فصل هشتم"

وقتی به خودمان آمدیم دیدیم که در یک راهرو سرد و تاریک و دراز ایستاده ایم.من ژاکتم را پوشیده بودم ولی هنوز می لرزیدم. داشتم یخ می زدم.

پرسیدم:چرا اینجا این قدر سرد است؟

استیو گفت:خانه های قدیمی همین طورند.

در راهرو پیش رفتیم. آن طرف راهرو نوری به چشم می خورد. هرچه نزدیک تر می شدیم نور در خشان تر میشد. من از دیدن آن نور خیلی خوشحال بودم . البته غیر از این هم نمی توانستم احساس دیگری داشته باشم. وگرنه از ترس می مردم! همه دیوار ها خراشیده و خط خطی شده بودند و بیشتر جاهای سقف ها طبله کرده بود. آنجا آنقدر ترسناک بود که اگر کسی وسط روز هم وارد آن می شد از ترس غش می کرد.  چه برسد به آن موقع که تازه دو ساعت هم از سر شب گذشته بود.

استیو گفت:هی اینجا یک در است.
و همان جا ایستاد.ا و در را نیمه باز کرد. صدای غیژ غیژ دلخراشی از در بلند شد. من برگشتم و عقب تر ایستادم. صدای در مثل صدای تابوتی بود که یک نفر به زور آنرا باز کند!  استیو سعی میکرد ترسش را پنهان کند واو سرش را وارد اتاق کرد اما چند ثانیه چیزی نگفت. استیو بعد از آنکه چشم هایش به تاریکی عادت کردند و توانست جایی را ببیند گفت: اینجا چند تا پله است که به طبقه بالا می رود.
گفتم: به همانجا که پسره از آن افتاد و مرد؟
گفت: آره.
گفتم: برویم بالا؟
استیو سرش را تکان داد و گفت: آن بالا خیلی تاریک است. هیچ نوری نیست. اما حالا بگذار ببینم اینجا چه خبر است. بعد بالا هم می رویم.
صدایی از پشت سرمان گفت: پسر ها می توانم کمکتان کنم؟
ما هردو از جا پریدیم و به عقب برگشتیم. قد بلند ترین مرد دنیا در آنجا ایستاده بود و طوری خیره خیره به ما نگاه می کرد که انگار دوتا موش دیده است. قد آن مرد آنقدر بلند بود که سرش به سقف میخورد. او دست های استخوانی خیلی بزرگ و چشم های تیره ای داشت. مثل دوتا تکه زغال بزرگ که وسط صورتش چسبانده باشند.

مرد پرسید: فکر نمیکنید برای دوتا بچه به سن و سال شما الان خیلی دیر وقت باشد که این طرف و آن طرف پرسه بزنند؟
صدایش درست شبیه صدای وزغ بود. نه اصلا خود صدای وزغ بود. طوری حرف میزد که لب هایش انگار اصلا تکان نمی خورند. فکر کنم در نمایش ها او همیشه به جای حیوان هاحرف میزد.

استیو به زحمت شروع به حرف زدن کرد و گفت: ما...ما آمده ایم اینجا سیرک عجایب ببینیم. مرد سر تکان داد و گفت: شما بلیت دارید؟
استیو گفت: بله و بلیتش را در آورد و نشان داد.

مرد گفت:خیلی خوب است! خیلی خوب است!

و رو به من ادامه داد: تو چی دارن؟ بلیت داری؟
توی جیبم را گشتم و گفتم : بله ولی ناگهان دستم همان تو خشک شد.خشکم زده بود.او اسم مرا از کجا میداند؟ به استیو نگاه کردم.او مثل بید می لرزید! مرد قد بلند خندید. دندان های سیاه و یکی در میانی داشت. زبانش هم مثل یک مایع کثیف و زرد رنگ بود.

او گفت:اسم من آقای تال است.من صاحب سیرک عجایب هستم.
استیو با شجاعت پرسید: شما از کجا اسم دوست من را می دانستید؟
آقای تال قاه قاه خندید و خم شد.او چشم در چشم استیو ایستاد وبه آرامی گفت:من خیلی چیزها را می دانم. اسم تورا هم میدانم.میدانم کجا زندگی میکنی.میدانم مامان بابایت را دوست نداری.
بعد از این حرف مرد رو به من کرد. من یک قدم عقب رفتم. بوی گند نفسش به آسمان هفتم هم میرسید.

مرد گفت:می دانم که تو هم به پدرو مادرت نگفته ای که الآن اینجا هستی و خوب میدانم که بلیت اینجا را چطوری برنده شدی.
پرسیدم: چطوری؟
دندان هایم قرچ قرچ بهم میخوردند. مطمئن نبودم که حتما جوابم را بدهد. چون همان موقع کمرش را راست کرد و رویش را بطرف دیگر برگرداند.

مرد راه افتاد و با خودش گفت: باید عجله کنیم. فکر می کردم باید قدم های بزرگی بردارد ولی برعکس او قدم های کوچکی بر میداشت.

 ناگهان مرد برگشت و گفت: نمایش تقریبا دارد شروع میشود.همه آمده اند و منتظرند. اما شما از همه دیرتر آمده اید.خیلی خوش شانس بودید که تاحالا نمایش را شروع نکرده ایم.
او رفت و گوشه ی ته راهرو پشت یک میز بلند نشست.میز را با پارچه سیاهی پوشانده بودند. مرد کلاه قرمز بلندی به سر گذاشت و دستکش به دست کرد.

بعد گفت:بلیت ها لطفا!
و دستش را دراز کرد و آنهارا از ما گرفت. او خیلی راحت دهانش را باز کرد بلیت ها را در دهانش گذاشت .آنهارا جوید و قورت داد.

بعد گفت:خیلی خوب بروید تو. ما معمولا بچه هارا راه نمی دهیم. ولی چون شما دوتا پسر خوب و شجاع هستید این دفعه استثنا قائل می شویم.
دو پرده آبی رنگ در انتهای سالن دیده میشد. من و استیو به هم نگاه کردیم.

استیو پرسید:مستقیم برویم تو؟
آقای تال گفت: البته.
پرسیدم:هیچ کس نیست مارا راهنمایی کند؟
مرد خندید و گفت: اگر شما هنوز یک نفر را می خواهید که دستتان را بگیرد بروید در کالسکه بنشینید!
این حرفش مرا خیلی عصبانی کرد. طوری که برای یک لحظه ترسم را کاملا فراموش کردم و با عجله بطرف جلو براه افتادم. استیو تعجب کرده بود.

گفتم:خیلی خوب،اگر این طوریست باشد!
فوری رفتم و پرده را کنار زدم. نمی دانم جنس پرده چه بود ولی مثل تارعنکبوت بنظر می آمد. ناگهان سر جایم متوقف شدم. پشت آن پرده راهرو کوچکی بود که دو پرده دیگر در آن دیده میشد.پرده ها چند متر ازمن فاصله داشتند. از پشت پرده صداهایی می آمد. استیو هم آمد و کنار من ایستاد. صداهای پشت پرده خیلی خوب شنیده میشد.

پرسیدم: فکر میکنی آن پشت چه خبر است؟ نکند خطرناک باشد!

استیو گفت:بهر حال بهتر است که جلو برویم.فکر نمیکنم که آن آقای تال از برگشتن ما خوشش بیاید.
پرسیدم: او چطور میتواند از همه چیز ما باخبر باشد؟
جواب داد:  شاید فکر مارا میخوند.

چند لحظه به فکر فرو رفتم و گفتم:آهان! حتما این طوری بوده است.
جلوتر رفتیم و اتاق بزرگی را دیدیم. صندلی هایی که چند سال بی استفاده مانده بودند همه پاره و شکسته بودند. اما طوری تعمیر شده بودند که میشد از آنها استفاده کرد. تقریبا همه سالن پر بود و همه تماشاچی ها آدم بزرگ بودند.راحت میشد فهمید که مردم ما را نگاه می کنند و راجع به ما حرف می زنند. تنها جای خالی در ردیف چهارم بود. ما مجبور بودیم از جلو پای خیلی ها رد بشویم تا به آن جای خالی برسیم. وقتی نشستیم تازه فهمیدیم که چه جای خوبی داریم. آنجا درست وسط سالن بود و ما خیلی خوب می توانستیم صحنه را ببینیم.

از استیو پرسیدم: فکر میکنی اینجا ذرت بوداده می فروشند؟
گفت: تو سیرک عجایب؟ بابا حواست کجاست؟ اینجا شاید تخم مار و چشم مارمولک بفروشند ولی مطمئن باش که از ذرت خبری نیست.
همه جور آدم آمده بودند. بعضی ها خیلی خوش لباس و آراسته بودند و بعضی ها عادی. بعضی ها پیر و بعضی ها فقط چند سال از من و استیو بزرگتر بودند. بعضی ها خیلی بااطمینان با بغل دستیشان حرف می زدند و بعضی ها سرد و بی احساس نشسته بودند و به این طرف و آن طرف نگاه می کردند. تنها ویژگی مشترک آن مردم هیجان زدگی بود و این را در چشم های همه می دیدیم. همان طور که در چشم های من و استیو هم دیده میشد. همه می دانستیم که آمده ایم تا چیزهای خاصی را ببینیم. چیزهایی که در زندگی عادی نمیبینیم. ناگهان چند ترومپت شروع به نواختن کردند و همه ساکت شدند. صدای ترومپت ها بلند و بلند تر شد و چراغ ها یکی یکی خاموش شدند تا اینکه همه سالن مثل قیر سیاه شد. من دوباره داشتم می ترسیدم ولی دیگر هیچ راه برگشتی نبود. ترومپت ها ناگهان ساکت شدند و سکوت برقرار شد.

گوش هایم هنوز زنگ میزد و تا چند ثانیه سرم گیج میرفت. بعد حالم بهتر شد و توانستم در جایم آرام بگیرم. از نقطه ای بالای سر ما کسی نور سبزرنگی را به صحنه تاباند. این خیلی ترسناک بود! تا چند لحظه هیچ اتفاقی نیفتاد.

بعد دو مرد ظاهر شدند. آنها قفسی را به وسط صحنه کشاندند.روی قفس قالیچه ای انداخته بودند که انگار از جنس خرس بود. آن دو مرد وقتی قفس را به صحنه آوردند خودشان برگشتند و صحنه را ترک کردند. دوباره برای چند ثانیه سکوت برقرار شد و هیچ اتفاقی نیفتاد. ترومپت ها دوباره شروع به نواختن کردند. ناگهان صدایی شبیه به سه انفجار بزرگ شنیده شد و بعد قالیچه از روی قفس کنار رفت و اولین موجود عجیب آن نمایش پدیدار شد.
در همین لحظه صدای جیغ تماشاچی ها به هوا بلند شد!...