" سیرک عجایب - فصل چهاردهم "
" فصل چهاردهم "
مار زبانش را بيرون مي آورد و دوباره در دهانش فرو مي برد. بنظر مي آمد كه خيلي گرسنه باشد. خيلي رنگارنگ نبود رنگش سبز تيره بود. و خال هايي به رنگ سبز روشن روي پوستش ديده ميشد. تماشاچي هاي زير بالكن هركدام به سويي فرار كردند. آنها فرياد مي زدند هر چي دستشان بود به زمين مي انداختند و مي دويدند. بعضي ها غش كردند و زير دست وپا له شدند.من و استيو شانس آورديم كه جلوتر بوديم.چون در آن جمعيت انبوه ما از همه كوچك تر بوديم و اگر در ازدحام مردم گير مي كرديم خفه شدنام حتمي بود.
مار روي زمين مي خزيد كه ناگهان نور شديدي روي صورتش تابيد.حيوان خشكش زد و بدون اينكه پلك بزند به نور خيره شد.همه مردم ايستادند تا ببينند كه چه خبر شده است. هياهو تمام شد. و انهايي كه روي زمين افتاده بودند بلند شدند و ايستادند. خوشبختانه كسي آسيب جدي نديده بود.از پشت سرمان صدايي شنيده شد. برگشتم تا ببينم كه روي صحنه چه خبر است. پسركي آن بالا ايستاده بود كه خيلي لاغر بود و چهارده يا پانزده ساله بنظر مي آمد. موهاي زردي داشت و چشم هايش بطور وحشت آوري ور قلمبيده بود.پسرك كه عين مار باريك و دراز بود لباسي بلند و سفيد به تن داشت.ناگهان پسرك صدايي شبيه هيس از خودش در آورد و دست هايش را بالاي سرش برد.در همين موقع لباس پسرك كنار رفت و مردم بدنش را ديدند.بدن او پوشيده از پولك بود!سر تا پاي پسرك پر از پولك هاي براق زرد و طلايي و سبز و آبي بود.عين يك مار!
او فقط يك شلوارك پوشيده بود و هيچ چيز ديگري زير شنل سفيدش به تن
نداشت. پسرك پشتش را به ما كرد. پشتش هم پر از پولك بود.فقط به اندازه يك خط باريك
پولك هاي بدنش تيره تر شده بود.پسرك دوباره رويش را به ما كرد. او روي شكم دراز كشيد
و شروع به خزيدن روي صحنه كرد درست مثل يك مار! همين لحظه يادم آمد كه اسم پسر
ماري را در آگهي خوانده بودم.همان بود
او از روي صحنه خزيد و پايين آمد تا روي زمين رسيد. وقتي
روي زمين رسيد بلند شد ايستاد و بطرف انتهاي سالن رفت. وقتي او از كنار ما رد ميشد
خودم ديدم كه انگشتان دست ها و پاهايش قوي بودند و لاي انگشتانش پرده پوستي نازكي
كشيده شده بود .شكلش مثل هيولايي بود كه در يك مرداب سياه زندگي ميكرد. من آن
هيولا را در يك فيلم ترسناك ديده بودم.
پسرك در چند متري ستون ايستاد و خم شد. شدت نوري كه چيزي نمانده
بود ماررا كور كند كم شد و مار دوباره شروع به حركت كرد. پسرك دوباره صداي هيس
مانندي از خودش در آورد و مار با صداي او متوقف شد. يادم امد كه در جايي خوانده بودم
كه مارها صداهارا نمي شنوند بلكه حس مي كنند.
پسر ماري مدام به چپ و راست مي رفت. مار هم سرش را بطرف
او مي چرخاند ولي به او حمله نميكرد. پسر ماري آنقدر به مار نزديك شد كه مار چشم
در چشم او قرار گرفت. با خودم گفتم الان است كه حمله كند و اورا بكشد. ولي پسر
ماري ميدانست كه چه كار ميكند. او وقتي كاملا نزديك مار شد دستش را دراز كرد و با
انگشتان پرره دارش زير چانه ماررا خاراند. بعد جلوتر رفت و روي بيني مار را بوسيد.
مار خودرا دور گردن پسر پيچيد و دمش را روي شانه ها و كمر او انداخت. عين يك روسري
بلند كه تا كمر آدم برسد.پ سرك ماررا نوازش كرد و لبخند زد. فكر كردم الان به ميان
جمعيت مي آيند تا هركس بخواهد به مار دست بزند. ولي او اين كاررا نكرد.بر عكس به
گوشه اي از سالن رفت كه دور از در بود. او ماررا از دور بدن خود باز كرد و روي
زمين گذاشت و يكبار ديگر زير چانه آنرا خاراند. مار دهانش را كاملا باز كرده
بود.نيش هايش را مي ديدم. پسر به پشت دراز كشيد و بطرف مار خزيد.
با خودم گفتم: نه او اين كاررا نميكند...
ولي چرا! او سرش را داخل دهان مار گذاشت! پسرماري چند
ثانيه سرش را درون دهان مار نگه داشت و بعد به آرامي آنرا خارج كرد.او يكبار ديگر
ماررا دور خودش پيچيد.آن قدر پيچيد و پيچيد كه همه جاي بدنش غير از صورتش پوشيده
شد.سپس بلند شد ايستاد و روي پا لي لي كرد و خنديد.ازدور مثل يك فرش لوله كرده
بنظر مي آمد.
آقاي تال از روي صحنه گفت: خانم ها آقايان!اين ديگر واقعا پايان نمايش است! او لبخند زد و از روي صحنه پايين پريد و در ميان هاله اي از بخار ناپديد شد.اما چندلحظه بعد دوباره در انتهاي سالن ظاهر شد و پرده خروجي در را كنار زد. دو خانمي كه مرد گرگي را به صحنه آورده بودند و دو مامور كلاه آبي جلو درهاي خروجي ايستاده بودند.آنها ظرف هايي پر از شيريني در دست داشتند. افسوس ميخورم كه چرا كمي از پولم را نگه نداشتم تا در اين لحظه هم خريد كنم.
در مدتي كه منتظر بوديم تا راه باز شود و از سالن خارج شويم استيو ساكت بود.از قيافه اش پيدا بود كه در فكر است و از آنجايي كه او را خوب مي شناختم مي دانستم كه هرتلاشي براي بيرون اوردنش از آن حالت كار بيهوده اي است. هروقت او در خودش مي رفت من بايد صبر ميكردم تا به حالت عادي برگردد. وقتي كمي راه باز شد چيزهايي را كه خريده بودم برداشتم. خريد هاي استيو را هم برداشتم چون مي دانستم كه خودش حواسش نيست و اگر هم انهارا بردارد حتما مي افتد.
آقاي تال جلو در خروجي ايستاده بود و به همه لبخند ميزد. وقتي ماازدر خارج شديم او گفت:چطور بود پسر ها؟ از نمايش خوشتان آمد؟
گفتم: شگفت انگيز بود.
او گفت:نترسيديد؟
گفتم:چرا ولي نه به اندازه آنهايي كه غش و ضعف كردند.
اقاي تال خنديد وگفت:شما پسر هاي شجاعي هستيد
جمعيت زيادي پشت سر ما ايستاده بود.به همين دليل زياد
معطل نكرديم و سريع از در گذشتيم. وقتي وارد راهرو شديم استيو با احتياط نگاهي به
دور و برش انداخت و گفت: تو تنهايي برو خانه
گفتم: چي؟
آنهايي كه پشت سرما بودند ايستاده بودند با آقاي تال صحبت مي كردند و هنوز به راهرو نرسيده بودند.
اسيتو گفت:همان كه شنيدي! گفتم:چرا اين كاررا بكنم؟
گفت:چون من نمي آيم.من مي مانم تو برو من بعدا مي آيم.
بعد از اينكه او صدايش را پايين آورد و من را به جلو هل داد. ما وارد راهرويي شديم كه ميزي با روكشي سياه در آن قرار داشت. آنهايي كه جلوتر بودن به ما توجهي نداشتند.استيو نگاهي به اطرافش انداخت تا مطمئن شود كه كسي او را نمي بيند و ناگهان زير ميز پريد و پشت آن پارچه سياه پنهان شد. ديگر مطمئن بودم كه استيو خودش را به دردسر مي اندازد.
با صداي آرامي گفتم:استيو؟
او غرغر كنان گفت:برو ديگر. گفتم:تونميتواني...
اما او حرفم را قطع كرد و گفت:كاري را كه مي
گويم انجام بده قبل ازاينكه گير بيفتيم از اينجا برو
نمي
خواستم اين كاررا انجام دهم ولي كار ديگري
از دستم بر نمي آمد.استيو ديوانه ميشد اگر به حرفش گوش نميكردم. من عصبانيت هاي
ديوانه وار استيو را ديده بودم و مي دانستم كه وقتي عصباني است بايد همان كاري را
بكنم كه او مي خواهد. راه افتادم و وارد راهروي ديگري شدم كه به در خروجي منتهي
ميشد. آرام راه ميرفتم و فكر ميكردم آنهايي كه جلوتر بودند خيلي از من فاصله
داشتند. نگاهي به دور و برم انداختم و ديدم كه هيچ كس آنجا نيست.به در خروجي
رسيدم.ا ين همان دري بود كه از آن وارد شده بودم. همان دري كه به بالكن هم راه
داشت.يك لحظه ايستادم و دوباره پشت سرم را بررسي كردم.هيچكس نبود.
با خودم گفتم:خيلي خوب.
من هم مي مانم. معلوم نيست چه بلايي سر استيو بيايد بالاخره من بهترين دوستش هستم ممكن
است مشكلي پيش بيايد، پس بهتر است كه اينجا باشم. قبل از آنكه تصميمم عوض شود دررا
پشت سرم بستم و در تاريكي ايستادم. قلبم تند تند ميزد. چند ثانيه ايستادم. هنوز
صداي آخرين افرادي را كه از ساختمان خارج ميشدند مي شنيدم. صداهايشان هيجان زده
بود. آنهادرباره قسمت هاي مختلف نمايش صحبت مي كردند. وقتي همه ساختمان را ترك
كردند همه جا كاملا ساكت شد. فقط صداي كساني را مي شنيدم كه مشغول تميز كردن سالن
بودند.سرتاسر ساختمان مثل يك گورستان متروك ساكت و بي روح شده بود.از پله ها بالا
رفتم. چشم هايم ديگر به تاريكي عادت كرده بود. پله ها قديمي بودند و چرق چرق صدا
مي دادند. فكر مي كردم كه هر لحظه ممكن است فرو بريزند و بيفتم. ولي نريختند
وقتي
بالاي پله ها رسيدم فهميدم كه درست وسط بالكن ايستاده ام. انجا خيلي غبار آلود و
خاكي بود. سرد هم بود. وقتي بطرف پايين خم شدم خيلي ترسيدم. مي ترسيدم بيفتم.
از آنجا صحنه نمايش را خوب مي ديدم چراغ ها هنوز روشن بودند و من تمام جزئيات را مي ديدم. هيچ كس آنجا نبود، نه آن خانم ها نه آن كلاه آبي ها نه هيچ موجود عجيب و غريب ديگر و نه استيو
برگشتم و نشستم. پنج
دقيقه بعد ديدم كه سايه اي آرام آرام بطرف صحنه مي آيد.ديدم كه آن سايه وسط صحنه
رفت .مي دانيد او چه كسي بود؟ كسي نبود جز استيو
او
بطرف چپ و راست رفت و همه جارا به دقت بررسي كرد. بعد سرجايش ايستاد. خوب مي ديدم
كه ناخن هايش را مي خورد و نمي دانست به كجا برود.
بعد صدايي از بالاي سرش
پرسيد:دنبال من مي گردي؟
شبحي
از بالا روي صحنه پريد. دست هايش را از دو طرف باز كرده بود. شبح رداي قرمزي به تن
داشت كه باز شده بود و مثل دو بال بنظر مي رسيد. استيو از ترس داشت مي مرد و من از
ترس چيزي نمانده بود كه بر زمين بيفتم. وقتي دوباره بلند شدم رنگ قرمز لباس موهاي
نارنجي پوست رنگ پريده وجاي زخم را در صورت آن شبح ديدم. او همان آقاي كرپسلي بود!
استيو
كه از ترس مي لرزيد سعي كرد حرف بزند اما نتوانست، دندان هايش زيادي بهم مي
خوردند.
آقاي كرپسلي گفت: ديدم
كه چطوري نگاهم ميكني.اول كه مرا ديدي خيلي تعجب كردي. چرا؟
استيو
من من كنان گفت: آ آ آآخر م م م من مي دانم كه تو كي هستي.
آن مرد عجيب و غريب گفت:خوب من لارتن كرپسلي هستم.
استيو جواب داد:نخير.من ميدانم كه اسم واقعي تو چيست.
آقاي كرپسلي خنده اي
الكي سر داد و گفت:آهان. خوب پسر جان بگو ببينم.اسم واقعي من چيست؟
استيو
گفت: اسم حقيقي شما وور هورستون است.
آقاي
كرپسلي هول شد. بعد استيو چيز ديگري گفت كه من هم هول شدم.
او گفت:تو يك شبح
سرگرداني
و
سكوت پس از اين جمله چنان سنگين بود كه وحشت همه جارا گرفت....





