" فصل دهم "

وقتی آقای تال روی صحنه رفت ما دوباره سر جایمان نشستیم.

دومین موجود عجیب و غریب الکساندر ریبز بود. او بیشتر خنده دار بود تا ترسناک. فکر کنم که بعد از آن همه وحشت مردم به این آرامش نیاز داشتند. یک آن چشمم به بغل دستم افتاد و دیدم که آن دو آبی پوش در حال پاک کردن خون های روی زمین هستند.

الکساندر ریبز استخوانی ترین آدمی بود که در عمرم دیده بودم. او مثل اسکلت بود. انگار تنش اصلا گوشت نداشت. اگر آن لبخند دوست داشتنی را در صورتش نداشت کمی ترسناک بنظر می رسید. آهنگ شادی پخش میشد و مردک روی صحنه بالا و پایین می پرید. او لباس خاصی پوشیده بود که خیلی خیلی مضحک بود. تا چند دقیقه همه می خندیدند. اما ناگهان الکساندر از ورجه وورجه دست کشید وشروع کرد به کش و قوس دادن بدنش. او گفت که قبلا یک بار بند باز بوده و به همین دلیل میتواند بدنش را از همه طرف خم کند. الکساندر ابتدا آنقدر بطرف عقب خم شد که فکر کردیم از وسط نصف میشود. بعد سرش را از پشت آنقدر پایین آورد که موهایش زمین را جارو میکرد! بعد دست هایش را از پشت به ساق پاهایش گرفت و سرش را از لای پاهایش رد کرد.

اصلا آدم فکر نمیکرد که او شکم هم دارد. بعد یک چرخ زد و مثل فنر دور خودش پیچید. او پنج بار دور خودش پیچید تا بالاخره استخوان هایش به ترق تروق افتادند. حدود یک دقیقه در همان حالت ماند. بعد شروع کرد به برعکس چرخیدن تا تابش باز شود. جدی جدی خیلی تند می چرخید. بعد از این حرکات الکساندر دو تا چوب طبل به دست گرفت که سرشان را با پوست خزه بسته بودند. او یکی از آنها را چندبار به دنده های قفسه سینه اش زد بعد دهانش را باز کرد و از دهانش صدای موسیقی خارج میشد! درست مثل صدای یک پیانو!

الکساندر دوباره دهانش را بست و چوب طبل را بطرف دیگر بدنش زد. این دفعه آهنگ پر هیاهو تری به گوش رسید. بعد از چند دقیقه او دهانش را باز کرد و درحالیکه دهانش همچنان باز بود یکی از ترانه های معروفی را سر داد که هرروز چندبار از تلویزیون پخش میشد. بالاخره مرد پوست و استخوانی صحنه را ترک کرد. البته دهان جمعیت هنوز از تعجب باز مانده بود.
بعد از الکساندر ریبز نوبت به رامو دوشکم رسید.هرچه الکساندر ریبز لاغر بود رامو دوشکم چاق بود! او واقعا خپل بود! وقتی روی صحنه راه میرفت ما میگفتیم که الان صحنه و تزئیناتش و و سایل دیگر پایین میریزند. و وقتی روی لبه صحنه راه میرفت کسانی که آن جلو نشسته بودند از جا می پریدند و در می رفتند. واقعا اگر رامو روی کسی می افتاد او را مثل یک ورق کاغذ صاف میکرد!
رامو وسط صحنه ایستاد و گفت: سلام. من رامو دوشکم هستم. واقعا هم دوتا شکم دارم. مادرزادی این طوری بوده ام.  مثل بعضی حیوان ها. دکتر ها معتقدند که این عجیب و باور نکردنی است. شاید هم به همین دلیل باشد که امشب در خدمت شما هستم.
همان دو زنی که مرد گرگی را به خواب مصنوعی فروبرده بودند با چرخ دستی هایی پراز خوراکی وارد صحنه شدند. آنها کلی کیک ،چیپس، همبرگر، میوه و یک عالم شیرینی را به صحنه آوردند.

چیزهای دیگری هم در چرخ دستی هایشان داشتند که من تا آن موقع ندیده بودم و نمیدانستم مزه شان چطور است!!

ناگهان یک ساعت خیلی خیلی بزرگ که به یک طناب بسته شده بود از سقف پایین آمد و تقریبا در فاصله سه متری بالای سر رامو ایستاد.

رامو گفت: به به فکر میکنید چقدر طول میکشد که من همه اینهارا بخورم؟ هرکس حدس درست تری بزند جایزه دارد.
یک نفر فریاد زد: یک ساعت!
یکی دیگر فریاد زد: دو ساعت و ده دقیقه و سی و سه ثانیه!
یک نفر گفت: چهل و پنج دقیقه.
خلاصه هرکسی چیزی می پراند.

من گفتم یک ساعت و سه دقیقه و استیو گفت بیست و نه دقیقه.

کمترین زمانی که گفته شد هفده دقیقه بود. وقتی حدس زدن ما تمام شد ساعت شروع کرد به زمان گرفتن و رامو شروع کرد به خوردن . او مثل باد میخورد. دست هایش چنان تند بالا و پایین میرفت که من به سختی آنهارا میدیدم. باز و بسته شدن دهانش را که اصلا نمی دیدم. او غذاها را با قاشق بزرگی تند و تند برمیداشت و می بلعید. همه ماتشان برده بود. من از نگاه کردنش هم حالم بهم میخورد. بالاخره رامو آخرین لقمه را در دهانش گذاشت و ساعت بالای سرش از کار ایستاد.

چهاردقیقه و پنجاه و شش ثانیه!

او همه آن خوردنی هارا در کمتر از پنج دقیقه خورده بود. اصلا باورم نمیشد. غیر ممکن بود. حتی برای ادمی که دوتا شکم داشته باشد.

رامو گفت: خیلی خوشمزه بودند ولی کاش یک کمی هم دسر میخوردم.
درحالیکه مردم دست می زدند و می خندیدند همان دو زن به صحنه آمدند. آنها چرخ دستی های خالی را بردند و چرخ دستی دیگری آوردند که پر از قاشق و چنگال و چیزهای فلزی دیگر بود.

رامو گفت :قبل از اینکه شروع کنیم به شما بگویم که نکند یک وقت هوس کنید در خانه این کارها را انجام دهید. من چیزهایی را می توانم بخورم که آدم های معمولی نمیتوانند. اگر شما هوس کنید کارهای مرا تکرار کنید شاید زندگی شیرینتان را از دست بدهید. رامو حرف هایش را زد و شروع کرد به خوردن. او کارش را با یک جفت پیچ و مهره شروع کرد. با قورت دادن آنها ککش هم نگزید. بعد هم کلی ابزار را درست جلو چشم ما خورد. صدای به هم خوردن اشیا فلزی در شکمش خیلی واضح به گوش میرسید. اما بعد از مدتی انگار شکمش سنگین شد.او پیچ و مهره ها را بالاآورد. اگر پیچ و مهره ها یکی دوتا بودند میگفتم که آنها را زیر زبانش توی لپش یا چه میدانم یک جایی قایم کرده بود. ولی تعداد پیچ و مهره ها آنقدر زیاد بود که حتی بیشتر از شکمش بنظر می آمدند. بعد رامو شروع کرد به خوردن چیزهای شیشه ای!

او لیوان ها را با دست خرد میکرد و میخورد. یک آب هم رویش!

بعد نوبت قاشق چنگال ها رسید. رامو آنها را با دست خم میکرد و در دهانش میگذاشت و قورت میداد. او میگفت دندان هایش آنقدر قوی نیستند که بتوانند این فلزات را خم کنند.بعد یک زنجیر را خورد و نفس عمیقی کشید. شکمش باد کرده بود. نفهمیدم چه شد. فقط ناگهان دیدم که سر زنجیر از دهانش بیرون زده است. وقتی سر زنجیر بیرون زد چند قاشق و چنگال هم بیرون آمدند. فکر میکنم که او میخواست زنجیر را لابلای قاشق و چنگال ها جا بدهد. باور کردنی نبود! وقتی رامو صحنه را ترک میکرد با خودم میگفتم که دیگر چیزی عجیب و غریب تر از این نخواهم دید.
اما اشتباه میکردم!...