" فصل دوازدهم "

بالاخره چشم از استيو برداشتم و به صحنه نگاه كردم.

 آقاي كرپسلي با صداي رسايي مي گفت: فكر نكنيد كه همه رتيل ها سمي اند. بيشتر آنها مثل عنكبوت هايي كه اين طرف و آن طرف مي بينيد بي خطرند و آنهايي كه بطور طبيعي سمي هستند فقط آنقدر سم دارند كه مي توانند يك موجود كوچك را بكشند. ولي بعضي از عنكبوت ها واقعا مرگبارند!

اين جور عنكبوت ها مي توانند با يك بار نيش زدن يك آدم را از پا در بياورند. البته اين نوع عنكبوت ها خيلي كم هستند و فقط در مناطق خاصي يافت مي شوند.ولي خب بالاخره وجود دارند. خود من يكي از آنها را دارم. او اين را گفت و در قفس را باز كرد.

تا چند ثانيه خبري نبود. ولي بعد از چند لحظه بزرگترين عنكبوتي كه در زندگيم ديده بودم از قفس بيرون خزيد .رنگش قرمز و ارغواني و سبز بود. پاهايي پشمالو و بدني چاق داشت. حتي من كه از عنكبوت نميترسم از ديدن آن عنكبوت وحشت كرده بودم. عنكبوت به آرامي جلو مي آمد. پاهايش را خم ميكرد و بدنش را به حالت نيم خيز در مي آورد. انگار ميخواست پرواز كند.
آقاي كرپسلي گفت: خانم اكتا چندين سال است كه با من زندگي ميكند. سنش خيلي بيشتر از عنكبوت هاي معمولي است. راهبه اي كه آن را به من فروخت گفت اين گونه عنكبوت ها بيست تا سي سال عمر مي كنند. او يك موجود باور نكردني ، باهوش و خيلي بلاست.
درحاليكه آقاي كرپسلي حرف مي زد كلاه آبي ها بره اي را آوردند و روي صحنه گذاشتند. بره بيچاره بع بع سوزناكي ميكرد و مدام ميخواست در برود. ولي يكي از كلاه آبي ها او را محكم به زمين بست. عنكبوت همين كه صداي بره را شنيد انگار كه منتظر او باشد لب ميز آمد. آقاي كرپسلي از جيب شلوارش سازي را در آورد كه شبيه فلوت بود و در آن دميد. به محض شنيده شدن آن صداي سوت مانند عنكبوت روي گردن بره پريد و به آن چسبيد. بره بع بع ميكرد. ولي اكتا بدون توجه به ناله هاي آن حيوان بيچاره كمي خود را بالاكشيد. تكاني خورد و ناگهان نيش هايش را در گردن بره فرو كرد!
ناگهان بره با چشم هاي گشاد شده از وحشت فلج شد. بعد از چند ثانيه صداي بع بع هم قطع شد و بره بيچاره روي زمين افتاد. من اول فكر كردم كه بره مرده است ولي بعد فهميدم كه هنوزنفس ميكشد.

آقاي كرپسلي گفت: من خانم اكتارا با اين فلوت كنترل ميكنم .

او در حاليكه فلوت را به آرامي بالاي سرش تكان ميداد ادامه داد: اگر چه مدت زيادي هست كه ما با هم هستيم ولي خانم اكتا هنوز اهلي نشده واگر كاري بكنم كه خوشش نيايد من را هم ميكشد. البته اين بره هنوز نمرده فقط فلج شده. من به خانم اكتا ياد دادم كه با اولين حمله كسي را نكشد . در غير اينصورت جاي نيش خانم اكتا درمان ندارد و حتما مي كشد.
آقاي كرپسلي دوباره در فلوت نواخت و اين بار خانم اكتا روي گردن بره پريد. عنكبوت دوباره نيش هايش را در گردن بره فروكرد و اورا گاز گرفت. بره بي جان برروي زمين افتاد و خانم اكتا از روي گردن بره پايين آمد و آرام آرام بسوي قفس خود خزيد. افرادي كه در رديف اول نشسته بودند ترسيدند و بعضي هايشان از جايشان بلند شدند تا آماده فرار باشند. ولي يك اشاره آقاي كرپسلي آنهارا سرجايشان ميخكوب كرد.

او با صداي سوت مانندي گفت: تكان نخوريد! يادتان باشد كه يك صداي ناگهاني ممكن است منجر به مرگ شود!
خانم اكتا روي دوپا كنار صحنه ايستاده بود. درست مثل يك سگ. آقاي كرپسلي به آرامي در سوت نواخت. و خانم اكتا عقب عقب و همچنان روي دوپا كنار رفت. وقتي به نزديكترين پايه ميز رسيد از آن بالا رفت.آ

آقاي كرپسلي گفت: حالاديگر خطري شمارا تهديد نميكند. فقط سروصدا نكنيد چون در اينصورت مسئوليت هر اتفاقي با خودتان است!
نميدانم آقاي كرپسلي واقعا ترسيده بود يا اينطور وانمود ميكرد. به هرحال چهره اش مثل كساني شده بود كه از چيزي وحشت كرده اند. او استينش را بالا زد دوباره فلوت را در دهانش گذاشت و آهنگ عجيبي را نواخت.
خانم اكتا كه سرش را پايين گرفته بود باحالتي كه انگار چرت مي زند از عرض ميز گذشت و جلوي آقاي كرپسلي ايستاد. آقاي كرپسلي دستش را پايين آورد و عنكبوت از آن بالا رفت. فكر اينكه عنكبوت با آن پاهاي پشمالويش از دست آدم بالا برود مورا برتنم سيخ ميكرد. تازه من عنكبوت ها را دوست داشتم واي به حال آنهايي كه از عنكبوت ميترسيدند!فكر كنم آنها ديگر صد در صد حالشان بد شده بود!
وقتي عنكبوت به بالاي دست آقاي كرپسلي رسيد روي شانه اش رفت و از انجا روي گردن و گوش او خزيد تااينكه بالاخره روي سر آقاي كرپسلي قرار گرفت.از دور خيلي بامزه بود.آدم فكر ميكرد آقاي كرپسلي كلاهي به شكل عنكبوت روي سرش گذاشته است.
اين فصل ادامه دارد...

 بعد از چند لحظه آقای کرپسلی دوباره نواختن سرود را از سر گرفت.خانم اکتا از یک طزف صورت آقای کرپسلی پایین آمد از روی جای زخم او گذشت و باز هم پایین آمد تا به چانه او رسید.بعد یک تار تنید و شروع کرد به پایین آمدن از آن!خانم اکتا حدود ده سانتیمتر از چانه آقای کرپسلی پایین آمده بود که شروع کرد به تاب خوردن.عنکبوت گنده که پاهایش را جمع کرده بود از دور مثل یک توپ پشمی بنظر می رسید.ناگهان خانم اکتا بطرف بالا تاب برداشت.اما چون آقای کرپسلی سرش را عقب کشید نتوانست روی صورت او بنشیند.خانم اکتا در هوا تاب می خورد که ناگهان تار پاره شد.عنکبوت سقوط کرد.با خود گفتم که حتما روی زمین یا روی میز می افتد.ولی اینطور نشد.عنکبوت روی لب های آقای کرپسلی افتاد.حالم داشت بهم میخورد.وقتی دیدم که عنکبوت دارد روی گلو و بدن کرپسلی راه می رود گفتم که دیگر صد در صد او را نیش میزند.و می کشدش.ولی عنکبوت خیلی بامزه تر از آن بود که فکرش را می کردم.جانور هشت پا جلو رفت و پاهایش را به لب های آقای کرپسلی چسباند.آقای کرپسلی سرش را جلو آورد .ما صورتش را خیلی واضح می دیدیم.دهانش کاملا باز بود و خانم اکتا میان لب هایش معلق مانده بود.بدن عنکبوت با هر دم و بازدم آقای کرپسلی بالا و پایین می رفت.مبهوت مانده بودم که فلوت کجاست وحالا آقای کرپسلی چطور می تواند عنکبوت را کنترل کند؟چند لحظه بعد آقای تال با یک فلوت وارد شد و شروع به نواختن کرد.البته او بخوبی آقای کرپسلی فلوت نمی زد.ولی کارش آن قدر خوب بود که عنکبوت را متوجه خود کند.

خانم اکتا از یک طرف دهان آقای کرپسلی به طرف دیگر رفت.اول نفهمیدم که آن جانور چه میکند.گردنم را دراز کردم تا ببینم چه خبر است.وقتی دیدم که روی لب های آقای کرپسلی سفید شده است فهمیدم که عنکبوت مشغول تار تنیدن است.آن هم کجا...بین لب های آقای کرپسلی.

خانم اکتا وقتی کارش تمام شد از چانه آقای کرپسلی پایین آمد .جانور یک تار حسابی میان لب های اقای کرپسلی بسته بود.آقای کرپسلی تارها را لیس زد و شروع کرد به جویدن آنها.او تمام آن تارهارا خورد.

بعد طوریکه انگشتش به عنکبوت نخورد دستش را روی دلش مالید و گفت:خیلی خوشمزه بود.هیچ چیزی خوشمزه تر از تار عنکبوت ها نیست.در وطن من تار عنکبوت تازه خوردنی پر طرفداری است.آقای کرپسلی از خانم اکتا خواست توپی را روی میز بچرخاند و بعد از او خواست که روی توپ بایستد و آن را قل بدهد و بعد هم چند حرکت نمایشی دیگر.آن عنکبوت واقعا می توانست تمام کارهایی را که ادم ها انجام میدهند تقلید کند.وزنه برداری و عبور از حلقه و...هر چه را که فکرش را بکنید.
بعد اقای کرپسلی برای عنکبوت شام آورد.چند تا بشقاب کوچک و کارد و چنگال و چند لیوان.بشقاب ها پراز حیوان های کوچک و حشرات مرده بود.درون لیوان ها هم نمیدانم چه بود.خانم اکتا آنقدر تروتمیز غذا میخورد که آدم خوشش می آمد.آن عنکبوت می توانست از دوتا کارد و دوتا چنگال بطور همزمان استفاده کند و غذا بخورد.یک نمکدان الکی هم در بساط شام بود که عنکبوت خیلی قشنگ از آن استفاده میکرد و مثلا روی غذاها نمک می ریخت!
شیفته خانم اکتا شده بودم.خیلی جالب غذایش را میخورد.سرگرم کننده ترین حیوان دست آموزی بود که در تمام عمرم دیده بودم.می دانستم که هیچ وقت مامان و بابا به من اجازه نمی دهند که چنین حیوانی را نگه دارم.حال بگذریم که اصلا پول خریدنش را هم ن داشتم.اما هیچکدام از این مسائل باعث نمیشد که از ان جانور بامزه صرف نظر کنم.وقتی عنکبوت تمام غذایش را خورد آقای کرپسلی آنرا دوباره در قفس گذاشت.و وقتی مردم برایش دست زدند او به تماشاچی ها تعظیم کرد.شنیدم که بعضی ها میگفتند کاش آن بره بیچاره را نمیکشت. و برخی هم می گفتند که با کشتن بره برنامه هیجان انگیز تر بود.بطرف استیو برگشتم تا بگویم چقدر از آن عنکبوت خوشم آمده است.اصلا بنظر نمی آمد که استیو ترسیده باشد ولی صورتش حالت طبیعی نداشت.

پرسیدم:استیو چیزی شده؟جواب نداد.
گفتم: استیو؟

ناگهان با تشر گفت:هیس س س س!
و تا موقعی که آقای کرپسلی صحنه را ترک نکرده بود او هم چیزی نگفت.او محو تماشای مرد عجیب و غریبی شده بود که از پیش ما میرفت.

او ناخودآگاه گفت:واقعا جالب بود!
پرسیدم:عنکبوت را می گویی؟بنظر من هم جالب بود.
گففت :برو بابا! کی درباره عنکبوت حرف زد ؟منآقای..... کرپسلی را می گویم.
استیو قبل ازگفتن نام آقای کپسلی کمی مکث کرد.انگار شک داشت که اسم را درست بخاطر سپرده باشد.گیج شده بودم.

پرسیدم:آقای کرپسلی؟چه چیزا و جالب بود؟تنها کاری که می کرد فلوت زدن بود.
استیو با عصبانیت گفت :تو نمی فهمی چون نمیدانی که او واقعا کیست.

پرسیدم:تو میدانی؟
دستی به چانه اش کشید و گفت: بله که میدانم خوب هم میدانم.فقط امیدوارم که او نداند که من میدانم و گرنه زنده از اینجا بیرون نمیریم...!!